حسين عليه السّلام با كمر خميده نزديك آمد و كنار پيكر غرق در خون پرچمدار بلند آوازهاش نشست ، سر او را به دامن گرفت و او جان به جان آفرين تسليم كرد .
حسين عليه السّلام خطاب به او فرمود :
« أخى ! الان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى و شمت بى عدوّى . »
برادرم ! عباسم ! اينك با به خاك افتادن تو ديگر كمرم شكست ، و تدبير و چارهام ، محدود و اندك شد و دشمن تجاوزكار به شماتت من برخاست .
و نيز به بيان سرايندهء دل سوخته ديگرى افزود :
سردار من ! آن چشمانى كه به وجود گرانمايهء تو خواب راحت نداشت ، اكنون ديگر راحت و آرام به خواب خواهد رفت و ديدگان ديگرى كه تاكنون بخاطر وجود پرافتخار تو راحت و آرام به خواب مىرفت بيدار خواهد ماند و قرار نخواهد گرفت .
اليوم نامت اعين بك لم تنم * و تسهّد أخرى فعزّ منامها
و نيز به بيان شاعر ديگرى فرمود :
عباس تسمع زينبا تدعوك من * لى يا حماى اذا العدى سلبونى ؟
اولست تسمع ما تقول سكينة * عماه يوم الأسر من يحمينى ؟
عباس من ! آيا نداى دخت فرزانهء فاطمه عليها السّلام « زينب » را مىشنوى كه خطاب به تو مىگويد :
اى مدافع اهل بيت ! اى حمايتكنندهء زينب ! اينك پس از شهادت تو ديگر چه كسى در برابر يورش وحشيانهء دشمن از ما حمايت خواهد كرد ؟
عباس من ! آيا نمىشنوى كه دخت سرفرازم « سكينه » مىگويد : عمو جان ! پس از شهادت تو ديگر چه كسى در روز اسارت از حقوق ما دفاع خواهد نمود ؟
آن گاه با دنيايى غم و اندوه برخاست و به سوى خيمهها بازگشت .
دختر فرزانهاش « سكينه » به استقبال پدر شتافت و گفت :
« أبتاه هل لك علم بعمّى العباس ؟ » پدر جان ! آيا از عمويم عبّاس خبر ندارى ؟