حسين عليه السّلام با دنيايى از مهر و ادب رو به او كرد و فرمود : ( 1 )
« يا جون ! انت في اذن منى فإنما تبعتنا طلبا للعافية ، فلا تبتل بطريقنا . »
هان اى « جون » ! دوست من ، شما اينك آزاد آزادى ، راه خويش را بگير و از اين سرزمين برو ؛ تو براى آسايش و راحتى و تأمين زندگى و امنيّت ، همراهى و همكارى ما را برگزيدهاى ، از اين رو سرنوشت خويش را به سرنوشت ما گره مزن . دوست من ! جهاد و جانبازى و شهادت ما را براى خويش انتخاب مكن ، برو به سراغ زندگىات خدا يار و نگهدارت باد .
امّا او چه پاسخ داد ؟ « 1 » او با آگاهى و انديشه و آينده نگرانه گفت :
« يا ابن رسول اللَّه ! أنا في الرّخاء الحس قصاعكم و في الشّدّة أخذلكم ؟ ! و اللَّه انّ ريحى لنتن ، و حسبى للئيم ، و لونى لأسود ، فتنفّس علىّ بالجنّة ، فتطيب ريحى ، و يشرف حسبى ، و يبيّض وجهى ، لا و اللَّه لا افارقكم حتى يختلط هذا الدّم الأسود مع دمائكم . »
اى فرزند گرانمايهء پيامبر ، من در روزگار خوشى و آسايش بر خوان نعمت شما نشستم و از نعمتهاى مادّى و معنوى و علمى و فكرى و فرهنگى و تربيتى شما بهرهها بردم و به دنياى آگاهى و روشن انديشى و آزادگى بال گشودم ؛ آيا اين از جوانمردى است كه اينك شما را در ميدان دفاع از حقّ و مرزهاى دين خدا رها كنم و بروم ؟
« لا و اللَّه لا أفارقكم . . . »
( 2 ) به خداى سوگند چنين نخواهد شد ؛ اين نه رسم وفاست و نه راه و رسم جوانمردى و آزادگى . حسين جان ! من سياه پوستم ، و رنگ و بوى پيكرم ناخوشايند و رنگ و بوى ديگرى است ، همان گونه كه حسب و نسبم . اجازه دهيد تا بوى بهشت و نسيم دل انگيز آن بر من وزيدن كند تا هم پيكرم عطرآگين گردد و هم چهرهء تيرهام به سفيدى گرايد و هم حسب و نسبم با عمل شايسته و جهاد و فداكارى در راه حق و عدالت پرشرافت شود .
حسين جان ! نه ! به خداى سوگند از شما جدا نخواهم شد ، راه ديگرى نخواهم
هامش
( 1 ) - مقتل الامين ، ص 88 .