تبديلى در دين ندادند » .
« حبيب اسدى » آن قهرمان محاسن سفيد ، به دوست شجاع و فداكارش نزديكتر شد و آهسته به گوش او زمزمه كرد كه : ( 1 ) « عزّ و اللَّه علىّ مصرعك يا مسلم أبشر بالجنّة . »
هان دوست به خون خفتهام ، مسلم ! به خداى سوگند كه شهادتت بر من سخت گران است و مصيبت شكنندهات ، سخت طاقت سوز ؛ امّا تو را به بهشت پر طراوت و زيباى خدا مژده باد . بشتاب كه من هم به زودى به تو خواهم پيوست .
« مسلم بن عوسجه » لبها را تكان داد و چشم را گشود و با صداى بريده بريده و آهستهاى گفت : خدا به تو مژده نيكو دهد .
« بشرّك اللَّه بالخير . »
« حبيب » گفت : همرزم فداكارم اگر نه اين بود كه يقين دارم كه بىدرنگ به تو خواهم پيوست ، حق اين بود و بسيار هم دوست مىداشتم كه هر وصيّت و سفارشى داشتى به من بگويى و من آنها را با صداقت و امانت و جدّيّت به انجام رسانم امّا . . .
( 2 ) « فقال حبيب : لو لا أعلم أنّى في الأثر لأحببت أن توصى إلىّ بكلّ ما يهمّك . »
« مسلم » گفت :
« اوصيك بهذا ، يعنى الحسين . . . »
تنها سفارش من به تو اين است كه جان تو و جان حسين ؛ تا جان در بدن دارى در راه او دست از فداكارى و جهاد بر مدار ؛ همين و بس ، اين تنها سفارش من است .
خدا يار و ياورتان باد .
و « حبيب » نيز به او اطمينان داد و گفت : غم مدار ، آرام و آسوده خاطر باش كه باعث شادى دل و روشنى چشم تو خواهم بود . به خدا سوگند جز اين نخواهم كرد .
14 - آزادهاى نو انديش از تبار محرومان
( 3 ) و آن گاه آزادهاى از تبار محرومان ، گام به پيش نهاد . اين بار جوانى پرشور به نام « جون » غلام آزادشدهء ابى ذر غفارى بود كه به حضور سالار شايستگان آمد و از آن حضرت اجازهء ميدان خواست .