( 1 ) خيرخواهىاش را مپذير و راه ميدان را پيش گير ، از او دور شو ! برو و در راه خدا پيكار كن و در برابر سالارت حسين و به دستور او فداكارى كن تا به شفاعت نياى گرانقدرش پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در روز رستاخيز مفتخر گردى .
مگر چه شده است ؟
جوان قهرمان ، همسرش را دلدارى داد و رضايت او را كسب كرد و با او نيز وداع گفت و به ميدان شتافت و دگر باره به جهاد پر شكوهى دست زد تا آنجايى كه نوزده نفر از سواران دشمن و بيست تن از پياده نظام آن را به خاك هلاكت افكند و دو دست او نيز افتاد .
همسرش كه شوى دلاور خويش را در آن حالت نگريست ، عمود خيمه را برگرفت و به يارى او شتافت و در همان حال مىگفت : پدر و مادرم به قربانت ! در راه خاندان پاك و پاكيزه وحى و رسالت باز هم مبارزه كن و از حريم مقدّس پيامبر دفاع نما ! آرى باز هم دليرانه بكوش ! ( 2 ) « وهب » كوشيد تا همسر شجاع خويش را به خيمهء بانوان حرم برگرداند ، امّا آن زن با ايمان و آزاده لباس شوى فداكارش را گرفت و گفت : هرگز تو را رها نخواهم كرد و به سوى خيمهها باز نخواهم گشت تا به همراه تو به شرف شهادت مفتخر گردم .
[ آن جوان روشنفكر و راه يافته گفت : گرامى همسرم ! تو كه تا ساعتى پيش مرا از آمدن به ميدان باز مىداشتى ، اينك چه تحوّلى رخ داده است كه مرا به پيكار در راه سالار شايستگان تشويق و تحريص مىكنى ؟
چه شده است كه اين گونه پيش قدم گشتهاى ؟ چرا ؟
آن بانوى فداكار گفت : « وهب » ! به خداى سوگند هنگامى كه نداى غربت و تنهايى پيشواى پرواپيشگان حسين عليه السّلام را شنيدم از زندگى سير شدم . آخر خود شنيدم كه آن حضرت با صداى رسايى مىفرمايد :
« وا غربتاه ! وا قلة ناصراه ! أما من ذابّ يذبّ عنّا ؟
أما من مجير يجيرنا ؟ »