دوست و دشمن جوانى را ديدند كه با اين اشعار حماسى خويشتن را به قلب سپاه يزيد زد :
ان تنكرون فأنا ابن الكلبى * سوف ترونى و ترون ضربى
هان اى گمراهان ! اگر مرا نمىشناسيد بدانيد كه من « وهب » فرزند عبد اللَّه هستم ، از عشيرهء « كلب » . اينك دور نيست كه هم خودم را نيك ببينيد و بشناسيد و هم دلاورى و شجاعت و ضربات كوبندهام را . هم اقتدار و تسلّط و شهامتم را تماشا كنيد و هم چابكى و چالاكى و ميداندارى مرا در صحنهء كارزار بنگريد . ]
او جنگ نمايانى كرد و بر درد و رنج تيرها و تيزى شمشيرها و نيزهها شكيبايى ورزيد و انبوهى از خشونت كيشان را به خاك هلاك افكند و پس از پيكارى سهمگين به سوى مادر و همسر روشنفكرش - كه به همراهش بودند - بازگشت و گفت :
مادر جان ! آيا از پسرت خشنود شدى ؟ آيا از كارم راضى گشتى ؟ ( 1 ) « يا أمّاه أرضيت عنّى ام لا ؟ » مادرش گفت : فرزندم ! « ما رضيت حتى تقتل بين يدى الحسين ! » نور ديدهام ! جوان شجاعم ! خداى بر پاداش تو بيفزايد ؛ هنگامى من به اوج خشنودى و رضايت مىرسم كه تو در راه خدا جانبازى كنى و در راه آرمان حسين عليه السّلام و به فرمان او به شرف شهادت نايل آيى و يا دشمنانش را تار و مار سازى .
( 2 ) همسر فداكارش كه شاهد گفتگوى « وهب » و مادرش بود ، دامان شوى جوانش را گرفت و گفت : تو را به خدا مرا با شهادت خويش ، داغدار و مصيبتزده مساز ، بيا كه خدا از تو راضى است . و من در پاسخ همسرش شعرى بدين مضمون سرودهام كه بيانگر زبان حال اوست :
مرا واگذار تا به گذشتهء خود باز گردم ، چرا كه آن كه همزاد ناتوانى است ، بر او نرسد كه خود آرايى كند و فخر و بزرگى بفروشد . آن گاه كه جوانمرد هدف بيداد و بلا قرار گيرد مگر مىشود شمشير در نيام ماند و لگام از دهان مركب تيزتك و چابك برگرفته شود ؟
و در اين هنگام مادرش فرياد بر آورد كه : پسرم برو ، همسرت را به خدا بسپار و