ايستاد .
پس از اندك بحث و گفت و شنود ، نبرد آغاز شد و شمشير « حبيب » بر سر اسب سردار اموى خورد و بخشى از چهره اسب جدا گرديد ، اسب بر زمين غلطيد و سوارش نيز بر زمين افتاد . چيزى نمانده بود كه به دست سردار رشيد اردوگاه نور به دوزخ افتد كه گروهى از اموى پرستان ريختند و او را از دست سردار كهنسال اردوگاه نور فرارى دادند و همه بر او هجوم بردند و به جنگ نابرابر و ناجوانمردانهاى دست زدند و او را به محاصره در آوردند .
سردار پير سپاه نور هنگامى كه خود را زير فشار بىرحمانه دشمن يافت خود را بر قلب سپاه آنان زد و شمارى از آنان را از پا در آورد و خروشيد كه : ( 1 )
أنا حبيب و ابى مظاهر * فارس هيجاء و حرب تسعر
أنتم أعدّ عدّة و أكثر * و نحن أوفى منكم و أصبر
و انتم عند الوفاء أغدر * و نحن أعلى حجّة و اظهر . . .
هان اى پيمانشكنان تجاوزكار ! من « حبيب » هستم و پدرم « مظاهر » است .
آن گاه كه آتش جنگ بر افروخته شود ، دلير مرد ميدان پيكارها هستم .
شما پليدان گر چه از نظر شمار ، از ما فزونتر و از نظر امكانات مجهّزتريد ، امّا ما ياران حق و شيفتگان پيشواى حقيقت ، حسين عليه السّلام ، در پايبندى به حقّ وفادارتر و در برابر سختىها و تحمّل رنجها در راه آزادى و دين خدا شكيباتر و پايدارتريم .
شمايان ثابت كرديد كه به هنگامهء وفاى به پيمانهاى خود ، فريبكار و عهد شكن هستيد و ما در ميدان زندگى و پايبندى به حق و طرفدارى از آن و در حجّت و برهان و پروا و تقوا و احساس مسئوليت از شما برتر و پرتوان تريم .
آرى ، حقّ با ماست ، فضيلت به همراه ماست و آينده نيز از آن ماست .
11 - « وهب » ، فرزند دلاور « حباب »
( 2 ) پس از شهادت پير وفا و يكهتاز ميدان خرد و جهاد ، حبيب بن مظاهر ، قهرمان ديگرى از اردوگاه نور آهنگ ميدان كرد و اين بار « وهب » فرزند دلاور « حباب كلبى » بود كه گام به پيش نهاد .
[ او به حضور سالارش حسين عليه السّلام آمد ، اجازه ميدان گرفت ، از جمال دلآرا و سيماى ملكوتى او توشه برداشت و قهرمانانه راهى ميدان شد .