در اردوگاه نور سعادت بود و شهادت و در آن سو شقاوت بود و شرارت ! در اردوگاه نور گلها و لالهها و گل بوتهها و شكوفههاى دلانگيز و عطرآگين شور و شعور و خرد و انديشه و فرهنگ و معنويت و رشد و پويايى و دانش و آگاهى بود و در برابر آن خارهاى بىمقدار زشتى و برده صفتى و شكمبارگى و دريوزگى و شخصپرستى .
در اردوگاه نور ارزشهايى موج مىزد كه زيباتر و برتر از آنها نيست و در اردوگاه اموى جنايت و شرارتى بود كه بدتر و شومتر از آنها نشايد . و پيكار در ميان اين دو صف منطق و خمودى و دو اردوگاه آزاديخواهى و پاسدارى از برج و باروى اختناق و ميداندارى استبداد آغاز گرديد . ]
1 - اگر مرا نمىشناسيد . . .
( 1 ) پس از كشيده شدن كبريت آتش جنگ تجاوزكارانه بوسيله سركرده سپاه اموى و چاپلوسى و تملّق او به بارگاه « عبيد » ، نخستين كسى كه پا به ميدان نبرد تن به تن نهاد و هماورد خواست ، برده صفتى به نام « سالم » ، از نزديكان و بردگان « عبيد اللَّه » و از جنگاوران خشك مغز كوفه بود .
از ياران حسين عليه السّلام « عبد اللَّه بن عمير » كه مردى بلند قامت ، چهارشانه و پرتوان و روشنانديش بود ، به ميدان آمد و حسين عليه السّلام به هنگام حركت او به سوى ميدان ، به وى نگريست و رشادت او را پسنديد و فرمود : من او را در هم كوبندهء جنگاوران مىنگرم ، و درست همان گونه شد و او با چابكى و هوشمندى ، آن برده صفت جسور و مغرور را از پا در آورد و بازگشت .
برده ديگرى از بردگان و برده صفتان سپاه تاريكانديش « عبيد » ، به نام « يسار » به ميدان آمد و با آمدن او گروهى فرياد بر آوردند كه هان اى عبد اللَّه ! به هوش باش كه اين مردك گمراه تو را هدف گرفت و به سراغت آمد .
او با حركتى سريع آن مبارز رشيد را هدف قرار داد و ضربهاى بر او فرود آورد ، امّا « عبد اللَّه » دست خويش را بسان سپرى پيش آورد كه دست از تنش جدا شد و در همان حال با يك مانور سريع و برقآسا آن عنصر برده صفت را نيز از پا در آورد و به خواندن شعر شورانگيزش ادامه داد كه :