و « شبث » را به فرماندهى پياده نظام سپاه خويش گماشت و پرچم تجاوز و آتش افروزى و فتنه را نيز به دست « دريد » ، غلام برده صفت اميرش ، « عبيد » ، سپرد ، و بدينسان با سازماندهى و آرايش رزمى لشكر تجاوز كارش ، آماده پيكار با حق و عدالت و منطق و درايت شد .
امّا در اردوگاه نور
( 1 ) درست در همين گيرودار بود كه در اردوگاه حسين عليه السّلام به يكى از يارانش به نام « محمّد بن بشير خضرمى » گزارش شد كه پسرش در مرز « رى » به اسارت رفته است .
او پس از دريافت آن خبر دردناك گفت : با اينكه هرگز برايم خوشايند نيست كه پسرم در بند باشد و من آزاد ، اما اينك او و خويشتن را به حساب خدا مىگذارم و نزد او مىشمارم و از اينجا نخواهم رفت ! پيشواى آزادى سخن او را شنيد و در آن شرايط بحرانى به او اجازه رفتن داد ، امّا آن مرد روشنفكر و فداكار گفت : درندگان ، زنده زندهام بخورند اگر در اينجا از تو جدا شوم ! نه ، هرگز تو را رها نخواهم ساخت ! و آن بزرگوار نه تنها او را براى آزادى پسرش گسيل داشت كه جامهها و لباسهايى برابر با يك هزار دينار كه در دسترس داشت ، به او داد تا بوسيله آنها سرنوشت فرزند اسيرش را پىگيرد و فرمود : هان اى محمّد ! اين كالا را به همراه اين فرزندت كه اينك به همراه توست برگير و براى آزادى پسرت از بند اسارت ببر و در آن راه هزينه كن . « 1 »
شادمانى « برير »
( 2 ) در اين مورد آوردهاند كه : حسين عليه السّلام اندكى از شب عاشورا را براى بهداشت و نظافت بيشتر و عطرآگين ساختن بدن مباركش به خيمهاى ويژه كه براى اين كار آماده شده بود ، وارد شد و « برير همدانى » و « عبد الرحمن انصارى » بر در خيمه ايستاده بودند تا آنان نيز نظافت كنند . برير در آن شرايط دشوار ، شادمانى خود را نهان نمىكرد و بجاى ترس از دشمن خيره سر و خشونت پيشه مىخنديد و براى بالا بردن روحيهها شوخىهاى سنجيده مىكرد .
دوست همرزمش به او گفت : هان اى « برير » ! آيا اينك هنگامه تفريح و
هامش
( 1 ) - بحار ، ج 44 ، ص 394 .