( 1 )
و انس بن مالك ، و جابر بن عبد اللَّه الانصارى ، و سهيل بن سعد السّاعدى يخبروكم عن هذا القول ، فان كنتم تشكّون ، أ فتشكّون أنى ابن بنت نبيّكم ؟ و اللَّه ما تعمدت كذبا منذ عرفت أن اللَّه يمقت عليه أهله ، فو اللَّه ما بين المشرق و المغرب ابن نبى غيرى . . . . »
هان اى مردم ! حقيقت را از « زيد بن ارقم » كه از ياران پيامبر شما بوده است و اينك نيز در جامعه شما زندگى مىكند ، بپرسيد ! از « براء بن عازب » جويا شويد ! از « انس بن مالك » پرسش كنيد ! از « جابر بن عبد اللَّه انصارى » بپرسيد ! « از سهيل بن سعد ساعدى » بخواهيد تا واقعيتها را به شما باز گويند و به شما پاسخ دهند كه آنچه من مىگويم حقيقت دارد و آنها را از پيشواى گرانقدر توحيد و پيامبر گرامى شنيدهاند يا نه ؟
آيا از آن حضرت اين گفتار جاودانه را با گوش خود شنيدهاند كه در مورد من و برادر ارجمندم حسن عليه السّلام فرمود : آنان دو گل بوستان من و سالار جوانان و جوانمردان بهشتند ؟
هان اى مردم ! اگر براستى در اين مورد ترديد مىكنيد ، آيا در مورد اين واقعيت نيز ترديد داريد كه من فرزند دخت گرانمايه پيامبر شما ، فاطمه عليها السّلام هستم ؟
هان اى قوم ! به خداى سوگند كه اگر شرق تا غرب جهان را زير پا نهيد و همهء جامعهها را بگرديد و جستجو كنيد جز من كسى را كه فرزند پيامبرتان باشد نخواهيد يافت .
آيا اين براى بيدارى شما بسنده نيست ؟
آيا اين كافى نيست تا موضع خويش را عوض كنيد و جبههء بيداد و خشونت و سركوب را ترك نماييد ؟
آن گاه [ آن بزرگ انسان روى زمين ، ميدان كربلا را به دادگاهى براى محاكمه استبداد تبديل ساخت و باران حقايق را براى ثبت در تاريخ و انهدام برج و باروى ريا و فريب و شقاوت كسانى كه به نام خدا و پيامبر و قرآن و اسلام هواهاى جاهطلبانه و شيطانى خويش را مىجستند ، باراند و نمايندگان و مهرههاى درشت
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: على كرمى
ص١٨٦