( 1 ) بهترين و شايستهترين بندهء خدا و فرزند ارجمند فاطمه ، دخت فرزانهء پيامبر خداست كه به سوى شهر و ديار شما مىآيد ؛ و من نيز پيك و فرستادهء او به سوى شما مردم كوفه هستم .
هان اى مردم ! من در منزلگاه « حاجز » از آن حضرت جدا شده و به سرعت به سوى شما آمدهام ؛ پس نداى آزاديخواهانهء او را لبّيك گوييد و دعوت رهايى بخشش را دريابيد .
و آن گاه بر عبيد و پدر بىاصل و تبار او لعنت و نفرين نثار كرد و براى روح بزرگ امير مؤمنان خشنودى و آمرزش خدا را خواست .
و ابن زياد - كه لعنت خدا بر او باد - پس از برخورد با شخصيّت تسخير ناپذير پيك روشنفكر و آزادمنش حسين عليه السّلام و نقش بر آب شدن نيرنگش با درايت و ايمان و شجاعت او ، دستور داد آن آزاد مرد را از بام استاندارى به كوچه افكندند و « قيس » - كه رضوان خدا بر او باد - سر بر بستر شهادت نهاد و نام خود را جاودانه ساخت .
خبر شهادت جانسوز « قيس »
( 2 ) همان گونه كه كاروان حسين عليه السّلام به سوى كوفه پيش مىرفت ، از آن سو كاروانى نمايان گرديد كه از كوفه بيرون آمده بود و « هلال بن نافع » و « عمرو بن خالد » نيز به همراه آن كاروان بودند .
حسين عليه السّلام از آنان در بارهء كوفه و روند اوضاع و مردم آنجا پرسيد . آنان گفتند :
حقيقت اين است كه سرمداران و سرجنبانان كوفه و قبايل و عشاير آن سامان به وسيلهء پسر مرجانه خريدارى شده و در كنار استبداد اموى و روياروى شما و برنامهء اصلاحى شما ايستادهاند ، امّا تودههاى مردم ، دلها و قلبهايشان با شماست و راه و رسم شما را مىخواهند و چشم اميد به شما دوختهاند و در همان حال شرايط به گونهاى است كه شمشيرهاى آنان را بر ضد شما برهنه ساختهاند .
آن حضرت فرمود : آيا از پيك ويژهام ، « قيس بن مسهّر » ، نيز خبر داريد ؟
آنان گفتند : آرى ، ابن زياد او را اعدام كرد .
آن گاه بود كه سالار آزادمردان باران اشك از ديدگان باراند و به تلاوت اين آيه پرداخت كه : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» .