پس چه باك از شهادت ؟ !
( 1 ) باز هم كاروان شور و ايمان به راه خويش ادامه داد تا در نيمههاى روز به منزلگاهى به نام « ثعلبيه » رسيد .
در آنجا بود كه حسين عليه السّلام در حالى كه سر بر روى زانو نهاده بود اندكى به خواب رفت و بيدار شد و فرمود :
« قد رأيت هاتفا يقول : أنتم تسرعون و المنايا تسرع بكم الى الجنّة . »
درست در همين لحظات كه چشمانم به خواب رفت ، ندا دهندهاى را ديدم كه مىگويد : شما اى كاروانيان ! آرى ، شما ! به سوى كوى شهادت شتاب مىكنيد و مرگ نيز شما را به سوى بهشت پرطراوت و زيبا مىراند .
فرزند ارجمندش ، على با شنيدن سخن پدر گفت :
« يا أبه أ فلسنا على الحقّ ؟ »
پدر جان ! مگر ما بر شاهراه حق و عدالت گام نسپردهايم ؟
آن حضرت فرمود :
« بلى و الّذى اليه مرجع العباد . »
چرا پسرم ! به آن خدايى كه بازگشت بندگان به سوى اوست ، ما در راه حقّ و عدالت و در انديشهء نجات و آزادى مردم و زنده ساختن حقوق پايمالشدهء آنان و شرايط و روابط آزادمنشانه و خداپسندانه هستيم و براى خدا اين رنجها را به جان مىخريم .
جوان انديشمند حسين عليه السّلام گفت :
« اذن لا نبالى بالموت . »
در اين صورت پس چه باك از مرگ پرافتخار و شهادت در راه خدا ؟ !
نامهء فرماندار مكّه به دربار خلافت
( 2 ) در اين مورد آوردهاند كه : فرماندار مكه ، « عمرو بن سعيد » نامهاى به شام نوشت و در آن دعوت عدالتخواهانه و اصلاحطلبانهء پيشواى آزادى را به يزيد گزارش كرد ؛ هنگامى كه او آن نامه را خواند به زمزمهء اين شعر پرداخت كه :
فان لا تزر ارض العدو و تأته . . .