تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣

پس چه باك از شهادت ؟ !

( 1 ) باز هم كاروان شور و ايمان به راه خويش ادامه داد تا در نيمه‌هاى روز به منزلگاهى به نام « ثعلبيه » رسيد . در آنجا بود كه حسين عليه السّلام در حالى كه سر بر روى زانو نهاده بود اندكى به خواب رفت و بيدار شد و فرمود : « قد رأيت هاتفا يقول : أنتم تسرعون و المنايا تسرع بكم الى الجنّة . » درست در همين لحظات كه چشمانم به خواب رفت ، ندا دهنده‌اى را ديدم كه مىگويد : شما اى كاروانيان ! آرى ، شما ! به سوى كوى شهادت شتاب مىكنيد و مرگ نيز شما را به سوى بهشت پرطراوت و زيبا مىراند . فرزند ارجمندش ، على با شنيدن سخن پدر گفت : « يا أبه أ فلسنا على الحقّ ؟ » پدر جان ! مگر ما بر شاهراه حق و عدالت گام نسپرده‌ايم ؟ آن حضرت فرمود : « بلى و الّذى اليه مرجع العباد . » چرا پسرم ! به آن خدايى كه بازگشت بندگان به سوى اوست ، ما در راه حقّ و عدالت و در انديشهء نجات و آزادى مردم و زنده ساختن حقوق پايمال‌شدهء آنان و شرايط و روابط آزادمنشانه و خداپسندانه هستيم و براى خدا اين رنج‌ها را به جان مىخريم . جوان انديشمند حسين عليه السّلام گفت : « اذن لا نبالى بالموت . » در اين صورت پس چه باك از مرگ پرافتخار و شهادت در راه خدا ؟ !

نامهء فرماندار مكّه به دربار خلافت

( 2 ) در اين مورد آورده‌اند كه : فرماندار مكه ، « عمرو بن سعيد » نامه‌اى به شام نوشت و در آن دعوت عدالتخواهانه و اصلاح‌طلبانهء پيشواى آزادى را به يزيد گزارش كرد ؛ هنگامى كه او آن نامه را خواند به زمزمهء اين شعر پرداخت كه : فان لا تزر ارض العدو و تأته . . .