سالار شايستگان در نامهاش به مردم كوفه چنين نوشت :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
.
من الحسين الى اخوانه المؤمنين ، سلام عليكم ! فانى أحمد اليكم اللَّه الّذى لا إله الّا هو ، أمّا بعد ، فان كتاب مسلم بن عقيل جاءنى يخبرنى بحسن رأيكم و اجتماع ملأكم على نصرتنا و الطلب بحقنا . . . . »
به نام خداوند بخشايندهء بخشايشگر .
از حسين بن على به برادرانش از مردم با ايمان ، درود بر شما باد ! من سپاس خدايى را مىگويم كه يكتاست و جز ذات پاك و بىهمتاى او خدايى نيست ؛ و با اين نشان و عقيده با شما سخن مىگويم و شما را به سوى او مىخوانم و اين پيام را براى شما دارم .
امّا بعد ، نامهء « مسلم بن عقيل » كه بيانگر ديدگاه درست و نيكو و اجتماع سران و روشنفكران و بزرگان و تودههاى مردم كوفه براى يارى رسانى به برنامههاى اصلاحگرانهء ما و طلب حقوق پايمالشدهء ما بود به دستم رسيد ؛ از خداى پر مهر مىخواهيم كه براى ما نيكو بخواهد و به شما بر اين حقگرايى و حقطلبى ، پرشكوهترين پاداش را ارزانى دارد .
برادران با ايمان ! من به خواست خدا روز سهشنبه ، برابر با هشتم ذى حجّه كه روز « ترويه » بود ، از مكّه به سوى شما و شهر و ديارتان به راه افتادم ؛ بنا بر اين هنگامى كه پيك من بر شما وارد شد و پيام مرا به شمايان رساند ، به سرعت و با نهايت دقّت كارهايتان را سر و سامان دهيد و با جديّت و تلاش بسيار آماده باشيد كه من به خواست خدا در همين روزها بر شما وارد خواهم شد . درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد .
وه ! از اين درايت و شهامت !
( 2 ) پيك چابكسوار و شجاع حسين عليه السّلام نامهء سالارش را برگرفت و به سوى كوفه روان گرديد . او به « قادسيّه » رسيده بود كه با تورهاى بازرسى و تفتيش « حصين بن نمير » ، فرماندهء سپاه عبيد ، روبرو شد و آن گاه به وسيلهء آنان دستگير گرديد و به سوى عبيد فرستاده شد ؛ امّا پيش از آنكه آنان بتوانند او را به زنجير كشند و نامه را بيابند ، آن را به سرعت بيرون آورد و پاره كرد تا به دست پليد دشمن نيفتد .