شد ، در حالى كه شعرى با اين مضمون زمزمه مىكرد :
كم ترى ناصحا يقول فيعصى . . .
چه بسيار اندرزگو و خيرخواهى را مىنگرى كه ديدگاه خويش را مىگويد و نافرمانى مىشود . . .
« حارث » پرسيد : منظورت چيست ؟
جريان ديدارش با سالار شايستگان را باز گفت و خاطر نشان ساخت كه بسيار كوشيده است كه آن حضرت را از حركت به سوى عراق باز دارد ، امّا موفّق نشده است .
او گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه خيرخواهىات را كردى و آنچه را مىدانستى گفتى .
من از عملكرد ظالمانهء شما بيزارم
( 1 ) « عقبة بن سمعان » آورده است كه : پس از حركت كاروان سالار خوبان ، حسين عليه السّلام از مكّه به سوى عراق فرستادگان « عمرو بن سعيد » ، استاندار مكّه به رياست برادرش ، « يحيى » به سرعت سر راه كاروان را گرفتند و بر آن شدند تا آن را به مكّه بازگردانند ، امّا حضرت حسين عليه السّلام از بازگشت خوددارى ورزيد و بر حقّ طبيعى و انسانى و الهى خويش براى آزادى رفت و آمد در كران تا كران جهان اسلام و اصل آزادى گزينش اقامتگاه و محلّ زندگى و آزادى هجرت از شهرى به شهر ديگر پاى فشرد و سياست استاندار اموى و كار فرستادگانش را ، كارى ناروا و ظالمانه و مخالف با ابتدايىترين حقوق انسان شمرد .
آنان در تحميل خواست نابجاى خود ، پاى فشردند و حسين عليه السّلام نيز كه پيشواى حقگرايان و ستم ناپذيران گيتى بود در برابر بيداد و تحميل مقاومت كرد و در نتيجه ميان آنان تندى و برخورد پديد آمد و تازيانهها در برابر يك ديگر كشيده شد و براى جلوگيرى از حركت كاروان از يك سو و گشودن راه از سوى ديگر تازيانهها بر چهرهء مركبها نواخته گرديد ، امّا آنان با روبرو شدن با پايدارى و پايمردى پيشواى شهيدان و ياران فداكارش به ناگزير از سر راه كاروان كنار رفتند و حسين عليه السّلام به راه خويش ادامه داد .
آنان گفتند : هان اى حسين ! آيا پرواى خدا را پيشه نمىسازى كه راه خود را از