بر آنى كه بر خلاف همهء موازين حقوقى و انسانى خون مرا بريزى مرا رها كن تا وصيّت كنم .
( 1 ) آن گاه رو به حاضران كرد و از ميان آنان به ناگزير « عمر بن سعد » را برگزيد و به او اشاره كرد كه : هان اى عمر ! ميان من و تو به گونهاى پيوند خويشاوندى است ؛ و اينك در اين شرايط غربت و تنهايى به تو سفارشى دارم .
او براى خوشآمد « عبيد » ، به او نگريست كه چه كند ؟ و « عبيد » گفت : ببين عموزادهات چه مىگويد و چه خواستهاى دارد .
آن دو به گوشهاى از استاندارى و نقطهاى دور از چشم حاضران رفتند ؛ به گونهاى كه نه كسى آن دو را مىديد و نه سخنانشان را مىشنيد .
در آنجا بود كه « مسلم » ، آن سردار تنها رو به « عمر » كرد و گفت : هان اى پسر سعد ! من سه وصيّت و سفارش بر تو دارم كه عبارتند از :
1 - از روزى كه وارد كوفه شدهام و اينك كه در آستانهء شهادت هستم ، بدهى و وامى بر گردنم آمده است ، از تو مىخواهم كه اگر من به دست « عبيد » به شهادت رسيدم بدهى مرا ادا كنى .
2 - پس از شهادتم ، پيكر به خون خفتهام را از استبدادگران بستان و در گوشهاى به خاك بسپار .
3 - و هر چه سريعتر پيكى به سوى سالار شايستگان ، حسين ( ع ) گسيل دار تا او را از آمدن به سوى كوفه و عراق باز داشته و پيمانشكنى سردمداران قبايل را به آگاهى او برساند و آن گرانمايهء عصرها و نسلها را از حركت به سوى عراق بر حذر دارد ؛ چرا كه به باور من آن حضرت بخاطر دريافت نامهاى از سوى من هم اكنون به سوى كوفه روان است .
خيانت به سردار در بند
( 2 ) پسر « سعد » پس از شنيدن سه وصيّت « مسلم » به جاى آن كه آنها را محرمانه نگاه دارد و در انجام آنها بكوشد ، بىآنكه امير استبدادگر اموى بخواهد ، به سوى او رفت و براى كسب خشنودى بيشتر او و به نشان خوش خدمتى به بارگاه ستم ، همه را بازگفت و به طور آشكار خيانت كرد .
« عبيد » ضمن نكوهش او گفت : امّا دو وصيّت اوّل و دوّم « مسلم » هيچ ربطى به