( 1 ) خشم شد و نعره برآورد كه : هان اى ستمكار ! و اى تيره بخت ! بر امام و پيشواى خودت ، « يزيد » شوريده و در ميان امّت پيامبر بذر پراكندگى و اختلاف افشانده و تخم فتنه كاشتهاى ؟ ! « مسلم » خروشيد كه هان اى پسر « زياد » ! دروغى رسوا مىبافى و تهمتى زشت و ناجوانمردانه مىزنى و سخت ناروا مىگويى ؛ اين تو و پدر بىاصل و تبارت هستيد كه در ميان امّت پيامبر و مردم مسلمان بذر اختلاف و پراكندگى افشانديد ؛ و من از بارگاه پروردگارم اميد آن دارم كه شهادت دليرانهء در راه خود را به دست بدترين و رسواترين آفريدگانش را روزى من سازد .
( 2 ) « فقال مسلم : كذبت . . . انّما شقّ عصا المسلمين أنت و أبوك زياد . . . و أنا أرجو أن يرزقنى اللَّه الشهادة على أيدى شرّ البرية . »
« ابن زياد » گفت : تو براى خود چيزى را خواستى و هواى دلت خواستهاى را براى تو ترسيم كرد و در پى آن گام سپردى كه خداى توانا آن را برايت نخواست و ميان تو و خواستهات مانع گرديد و آن گاه آن را براى كسى خواست و قرار داد كه زيبندهء آن است .
او فرمود : و چه كسى از ما زيبندهتر و شايستهتر بر تدبير امور و تنظيم شئون مردم است اى پسر « مرجانه » ! « و من اهله يا ابن مرجانه ؟ » او گفت : « يزيد » ، پسر « معاويه » ! « يزيد بن معاويه ! » « مسلم » گفت : ستايش از آن خداست ؛ و ما بر اين حقيقت خشنوديم كه خداى دادگر ميان ما و شما داور باشد و ما بر داورى او خشنوديم . « الحمد للَّه ، رضينا باللَّه حكما بيننا و بينكم . »
« عبيد » ادامه داد كه : هان اى « مسلم » ! آيا تو مىپندارى براى شما در تدبير امور جامعه و تنظيم شئون آن بهرهاى است ؟ « أ تظن انّ لك شيأ من الامر ؟ » او در پاسخ گفت : به خداى سوگند ! نه چنين مىپندارم كه در اين مورد در اوج يقين هستم و بر اين باورم كه اين كار حق ماست . « و اللَّه ما هو الظنّ و انّما هو اليقين . »
« عبيد » بسان همهء پليدان روزگار ، هنگامى كه خود را در برابر منطق آن آزاد مرد روزگار ، رسوا و شكست خورده ديد ، به ليچارگويى و تهمتتراشى رو آورد و گفت : هان اى مسلم ! آيا بازى و سرگرمى با كنيزكان زيبا روى مدينه برايت بسنده نبود تا تو را از آمدن به اين شهر و ديار و تلاش و كوشش در به تباهى كشيدن كار امت
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 138
مساهمون: على كرمى
ص١٣٨