وعدهاى دروغين به من بدهند و در انديشهء فريبم باشند .
به خاطر سالارم حسين
( 1 ) در پاسخ اشعار شورانگيز و پيكار حماسهساز او ، سركردهء سپاه « عبيد » فرياد برآورد كه : هان اى مسلم ! نه ، اين گونه نيست ؛ تو نه دروغگو شمرده خواهى شد و نه مغرور خواهى گشت ؛ و با تو از در نيرنگ وارد نخواهند شد ؛ هرگز ! بلكه تو در امان هستى و من عهد مىبندم كه به تو آسيبى نرسد ؛ بنا بر اين خودت را به كشتن نده و تسليم شو .
و آن شير مرد درايت و رزم در حالى كه زخمهاى عميق و سختى برداشته بود و خون از سر و چهره و پيكر مقدّسش بر زمين مىريخت ، از ادامهء پيكار ناتوان گرديد و بر ديوار تنهايى و غربت تكيه داد و در همان حال دگرباره « محمّد بن اشعث » به آن حضرت پيشنهاد امان داد و گفتار خويش را تكرار كرد كه : هان اى « مسلم » ! تو در امان هستى ؛ بس كن و جان خود را به خطر مينداز .
او گفت : « أنا آمن ؟ » براستى من در امان هستم و فريب و ناجوانمردى در كار نيست ؟
سركردهء سپاه استبداد گفت : آرى ، تو در امان خواهى بود . « قال : نعم . »
او دست از دفاع قهرمانانه كشيد ؛ و آنان جرات يافتند و پيش آمدند و شمشير ستم سوز وى را گرفتند و مركبى آوردند و آن حضرت سوار شد ؛ امّا در آن شرايط ، گويى از امان دشمن و عهد و پيمان آنان نوميد گرديد و دست از جان شست و جام ديدگانش از اشك لبريز گرديد .
يكى از سركردگان دشمن گفت : ناراحت نباش ؛ كسى كه خواسته و هدفى بسان هدف و خواستهء تو را دنبال مىكند نبايد بر آنچه بر سرش آمد بىتابى كند و بگريد .
« مسلم » گفت : به خداى سوگند كه من با اينكه جان خود را گرامى مىدارم و به اندازهء يك چشم برهم زدن براى خود زيانى را نمىپسندم ؛ امّا اينك بر جان خويش نگران نيستم و بر سرنوشت خود نمىگريم و بيتابى نمىكنم ؛ بلكه اين بىقرارى و اندوه من به خاطر سالارم ، حسين عليه السّلام ، و خاندان ارجمند اوست كه به وسيلهء نامه و پيام من از بيعت شما عهدشكنان ، به سوى عراق حركت كرده و اعلان وفادارى و دوستى شما را صادقانه و خالصانه پنداشته است . آرى ، اندوه عميق و نگرانى من بر