( 1 ) و آن گاه فرياد برآورد كه : « معقل » را بياوريد ! آن عنصر پليد و برده صفت - كه ننگ جاسوسى و خبرچينى براى « عبيد » را پذيرفته و با شيطان صفتى و رياكارى در تشكيلات دوستداران خاندان وحى و رسالت نفوذ نموده و اطلاعات بسيارى را گرد آورده و به اسرار مهمى دست يافته بود - وارد شد . با آمدن او « هانى » ، وى را شناخت و دريافت كه آن برده صفت خيانت پيشه و سالوس ، جاسوس « عبيد » بوده و به خيانت بزرگى بر ضد جنبش عدالتخواهانه و اصلاحى مردم دست يازيده است .
از اين رو به ناگزير شيوهء سخن را تغيير داد و گفت : خدا امير را به صلاح آورد ! تو سخن مرا بشنو و گفتارم را تصديق كن تا حقيقت را بگويم . واقعيّت اين است كه من ، « مسلم » را به سراى خويش دعوت نكردهام ؛ او به سراى من پناه آورده است و من حيا كردم كه او را نپذيرفته و ميزبانىاش را رد كنم . او ميهمان من است و حرمت ميهمان نيز لازم و واجب است . اينك اگر به راستى تو اين كار را مخالفت با حكومت و اقدام بر ضد خلافت مىدانى ، مرا رها كن تا بروم و به ناگزير عذر او را بخواهم تا هر كجا كه مىخواهد برود و از پناه من و قبيله و عهد و پيمانم خارج گردد و من هم بدين وسيله از موضوع احترام به ميهمان و دفاع از حقوق و حرمت و آزادى او رها گردم .
« عبيد » گفت : به خداى سوگند ! تو را رها نخواهم ساخت تا او را بياورى و به ما تسليم كنى .
« هانى » خروشيد كه : به خداى سوگند ! چنين نخواهد شد ؛ و اگر او ، هم اينك در دست من هم بود ، چنين نمىكردم و او را به تو تسليم نمىنمودم و ميهمان خويش را به جلّاد نمىسپردم .
هنگامى كه كشمكش و گفتگو ميان « عبيد » و « هانى » ادامه يافت ، « مسلم بن عمرو باهلى » از گوشهاى به پا خاست و گفت : هان اى « هانى » ! تو را به خداى سوگند مىدهم كه جان خويشتن را به خطر نيفكنى و خود را به كشتن ندهى و گرفتارى و بلا را بر خاندان و قبيلهات فرود نياورى ؛ من دريغ دارم كه چون تو جوانمردى شجاع و بزرگمنش كشته شود ؛ بنا بر اين بيا و « مسلم » را به امير تسليم ساز كه در اين شرايط و با اين فشار حكومت ، تو نه در خور نكوهش و سرزنش خواهى بود و نه ، اين كار براى تو مايهء ننگ و عار به حساب خواهد آمد .
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي ) — صفحة 130
مساهمون: على كرمى
ص١٣٠