اين راه دست به قبضهء شمشير يكى از گاردىهاى امير استبداد برد ، امّا او سلاح خود را محكم گرفت و آن را به « هانى » نداد .
( 1 ) « عبيد » با صدايى لرزان و پر از خشم و كينه فرياد برآورد كه : او را بگيريد ! و دژخيمان خلافت او را گرفتند و تا زندانى كه به طور موقّت بايد بازداشت مىشد كشيدند و پس از زندانى ساختن وى در آنجا ، درب بازداشتگاه را نيز بستند و بر آن پاسدار و نگهبان گماشتند .
در اين هنگام « اسماء بن خارجه » به پا خاست و گفت : هان اى امير عهد شكن ! آيا ما فرستادگان فريب و نيرنگ به سوى ديگران بوديم ؟
تو به ما فرمان دادى تا او را با دعوت و احترام و با دوستى و مسالمت به اينجا بياوريم تا به پاداش آمدن او و همكارى ما ، براى دعوت و آوردن وى ، چهرهاش را هدف چوب و چماق قرار دهى و اين گونه درهمشكنى و خون چهرهاش را بر محاسن سپيد و لباسش روان سازى ؟ آيا اين شيوهء تو مردانه و انسانى است ؟
فرزند بىاصل و تبار « مرجانه » با شنيدن اعتراض او سخت برآشفت و با خشم و خشونت فرياد كشيد كه : تو باز هم اينجا هستى ؟
و آن گاه دستور دستگيرى او را نيز صادر كرد و او نيز سخت كتك خورد و به زنجير كشيده شد و بازداشت گرديد .
و با ديدن اين مناظر خشونت بار و اين جنايتهاى هولناك ، آه سردى از دل بركشيد كه : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
الى نفسى انعاك يا هانى . »
فاجعهء ناآگاهى و سادهدلى
( 2 ) داستان بازداشت و شكنجه شدن سخت « هانى » در كاخ استاندارى ، به دست فرزند نابكار مرجانه به سرعت در كوفه پخش شد و اين خبر تكاندهنده به گوش قبيله و خاندان او رسيد و به آنان گفته شد كه « هانى » به دست « عبيد » كشته شد .
« عمرو بن حجّاج » كه از سران قبيلهء او بود و دخترش « رويحه » نيز همسر « هانى » و در خانهء او بود ، با شنيدن خبر كشته شدن « هانى » ، زير ضربات چوب و چماق امير استبداد ، به همراه انبوهى از مردان قبيله « مذحج » به سوى استاندارى سرازير شدند و آن بارگاه ظلم و جنايت و آن دژ خيانت و سالوس و تباهى و نامردمى را به محاصره گرفتند .