تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
همين كه مقابل مردم ايستاد ، فريادش بلند شد :
انْ تَنْكُرونى فَانَا ابْنُ الْحَسَن * سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى الْمُؤْتَمَن
مردم ! اگر مرا نمىشناسيد ، من پسر حسن بن علىّ بن أبي طالبم .
هذَا الْحُسَيْنُ كَالاسيرِ الْمُرْتَهَن * بَيْنَ اناسٍ لا سُقوا صوبَ الْمَزَن « 1 »
اين مردى كه اينجا مىبينيد و گرفتار شماست ، عموى من حسين بن علىّ بن أبي طالب است . جناب قاسم به ميدان مىرود . أبا عبد اللَّه اسب خودشان را حاضر كرده و [ افسار آن را ] به دست گرفته‌اند و گويى منتظر فرصتى هستند كه وظيفهء خودشان را انجام بدهند . من نمىدانم ديگر قلب أبا عبد اللَّه در آن وقت چه حالى داشت . منتظر است ، منتظر صداى قاسم كه ناگهان فرياد « يا عمّاه » قاسم بلند شد . راوى مىگويد : ما نفهميديم كه حسين با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد . تعبير او اين است كه مانند يك باز شكارى خودش را به صحنهء جنگ رساند . نوشته‌اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر مىخواست سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه ديدند أبا عبد اللَّه آمد ، همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود ، زير دست و پاى اسبان پايمال شد . از بس كه ترسيدند ، رفيق خودشان را زير سم اسبهاى خودشان پايمال كردند . جمعيتْ زياد ، اسبها حركت كرده‌اند ، چشم چشم را نمىبيند . به قول فردوسى :
ز سمّ ستوران در آن پهن دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت
هيچ كس نمىداند كه قضيه از چه قرار است . « وَ انْجَلَتِ الْغَبَرَةُ » « 2 » همين‌كه غبارها نشست ، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است . ( من اين را فراموش نمىكنم ؛ خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را ، گفت : يك بار من در حضور مرحوم آيت اللَّه حائرى اين روضه را - كه متن تاريخ است ، عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست - خواندم . به قدرى مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بىتاب شد . بعد به من گفت : فلانى ! خواهش مىكنم بعد از اين در هر مجلسى كه من هستم اين قسمت را نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم ) . درحالىكه جناب قاسم
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ج 45 / ص 34 . ( 2 ) . همان ، ص 35 .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 377 | مرتضى مطهرى