دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتى پيدا كند . خبر رسيد به أبا عبد اللَّه كه براى فلان صحابى شما چنين جريانى رخ داده است . حضرت او را طلب كردند . از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنانى هستى ، پسرت گرفتار است ، يك نفر لازم است برود آنجا پولى ، هديهاى ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد كنند .
كالاهايى ، لباسهايى در آنجا بود كه مىشد آنها را تبديل به پول كرد . فرمود : اينها را مىگيرى و مىروى در آنجا تبديل به پول مىكنى و بچهات را آزاد مىكنى . تا حضرت اين جمله را فرمود ، او عرض كرد : « اكَلَتْنِى السِّباعُ حَيّاً انْ فارَقْتُكَ » « 1 » درندههاى بيابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنين كارى بكنم . پسرم گرفتار است ، باشد . مگر پسر من از شما عزيزتر است ؟ !
داستان شهادت قاسم بن الحسن عليه السلام
در آن شب ، بعد از آن اتمام حجّتها وقتى كه همه يك جا و صريحاً اعلام وفادارى كردند و گفتند : ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد ، يكدفعه صحنه عوض شد . امام عليه السلام فرمود : حالا كه اينطور است ، بدانيد كه ما كشته خواهيم شد . همه گفتند : الحمد للَّه ، خدا را شكر مىكنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد ؛ اين براى ما مژده است ، شادمانى است . طفلى در گوشهاى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت .
اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مىشود يا نه ؟ از طرفى حضرت فرمود : تمام شما كه در اينجا هستيد ، ولى ممكن است من چون كودك و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو كرد به أبا عبد اللَّه و گفت : « يا عَمّاه ! » عمو جان ! « وَ انَا فى مَنْ يُقْتَلُ ؟ » آيا من جزء كشتهشدگان فردا خواهم بود ؟ نوشتهاند أبا عبد اللَّه در اينجا رقّت كرد و به اين طفل - كه جناب قاسم بن الحسن است - جوابى نداد . از او سؤالى كرد ، فرمود : پسر برادر ! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم .
اول بگو : « كَيْفَ الْمَوْتُ عِنْدَكَ ؟ » مردن پيش تو چگونه است ، چه طعم و مزهاى دارد ؟
عرض كرد : « يا عَمّاه احْلى مِنَ الْعَسَلِ » از عسل براى من شيرينتر است ؛ تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مىشوم ، مژدهاى به من دادهاى . فرمود : بله فرزند برادر ، « امّا بَعْدَ انْ تَبْلُوَ بِبَلاءٍ عَظيمٍ » ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد ، بعد از يك ابتلاى بسيار
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 44 / ص 394 .