بسيار سخت . گفت : خدا را شكر ، الحمد للَّه كه چنين حادثهاى رخ مىدهد .
حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن أبا عبد اللَّه ، فردا چه صحنهء طبيعى عجيبى به وجود مىآيد . بعد از شهادت جناب على اكبر ، همين طفل سيزدهساله مىآيد خدمت أبا عبد اللَّه در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است ، اسلحهاى به تنش راست نمىآيد . زرهها را براى مردان بزرگ ساختهاند نه براى بچههاى كوچك .
كلاهخودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچهء كوچك . عرض كرد :
عمو جان ! نوبت من است ، اجازه بدهيد به ميدان بروم . ( در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازهء أبا عبد اللَّه به ميدان نمىرفت . هركس وقتى مىآمد ، اول سلامى عرض مىكرد :
السّلام عليك يا أبا عبد اللَّه ، به من اجازه بدهيد . ) أبا عبد اللَّه به اين زوديها به او اجازه نداد . او شروع كرد به گريه كردن . قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن . نوشتهاند : « فَجَعَلَ يُقَبِّلُ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ » « 1 » يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى أبا عبد اللَّه را بوسيدن . آيا اين [ صحنه ] براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت كند ؟ او اصرار مىكند و أبا عبد اللَّه انكار . أبا عبد اللَّه مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مىخواهى به روى برو ، اما با لفظ به او اجازه نداد ، بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت :
بيا فرزند برادر ، مىخواهم با تو خداحافظى كنم . قاسم دست به گردن أبا عبد اللَّه انداخت و أبا عبد اللَّه دست به گردن جناب قاسم . نوشتهاند اين عمو و برادرزاده آن قدر در اين صحنه گريه كردند - اصحاب و اهل بيت أبا عبد اللَّه ناظر اين صحنهء جانگداز بودند - كه هر دو بىحال و از يكديگر جدا شدند .
اين طفل فوراً سوار بر اسب خودش شد . راوى كه در لشكر عمر سعد بود مىگويد :
يك مرتبه ما بچهاى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاهخود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمهاى نيست ، كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمىرود كه پاى چپش بود ، و تعبيرش اين است : « كَانَّهُ فَلْقَةُ الْقَمَرِ » « 2 » گويى اين بچه پارهاى از ماه بود ، اين قدر زيبا بود . همان راوى مىگويد : قاسم كه داشت مىآمد ، هنوز دانههاى اشكش مىريخت . رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مىكردند كه من كى هستم . همه متحيّرند كه اين بچه كيست ؟
هامش
( 1 ) . اين عبارت در مقاتل به اين صورت است : « فَلَمْ يَزَلِ الْغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ حَتّى اذِنَ لَهُ » ( بحار الأنوار ، ج 45 / ص 34 ) .
( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب ، ج 4 / ص 106 .