تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
عملًا در اين حادثه تجسم پيدا كرده است ؛ اسلام است در جريان و در عمل و در مرحلهء تحقق . مىدانيد كه گاهى مجسمه‌سازىها يا نقاشيها براى يك ايدهء بخصوص است . البته گاهى اساساً هيچ ايده‌اى در آن نيست و به اصطلاحْ هنر براى هنر و زيبايى است ، ولى گاهى براى نشان دادن يك فكر است . شخصى كه از خارج برگشته بود ، مىگفت از جمله چيزهايى كه من در يكى از موزه‌هاى آنجا ديدم اين بود كه بر روى يك تخت ، مجسمهء زن بسيار زيبا و جوانى بود و مجسمهء جوانى هم در كنار او بود در حالى كه جوان از جا حركت كرده و يك پايش را پايين تخت گذاشته و رويش را برگردانده بود . مثل اينكه داشت به سرعت از آن زن دور مىشد . معلوم بود كه پهلوى او بوده است . گفت من نفهميدم كه معناى اين چيست . آيا قصه‌اى را نشان مىدهد ؟ از راهنما پرسيدم . گفت : اين تجسم فكر افلاطون است ، فكرى كه فلاسفه دارند دربارهء انسان و عشقها كه وصالها مدفن عشقهاست و عشقها اگر صددرصد منجر به وصال بشوند ، در نهايت امر تبديل به بيزاريها ، و معشوقها تبديل به منفورها مىشوند . اصلى است كه حكما و عرفا بيان كرده‌اند كه انسان عاشق چيزى است كه ندارد ، و تا وقتى كه آن چيز را ندارد بدان عشق مىورزد . همين كه صددرصد به آن رسيد ، حرارت عشق تبديل به سردى مىشود و به دنبال معشوقى ديگر مىرود . مىبينيم اين تجسم يك فكر است اما تجسمى بىروح ؛ يعنى فكرى را در سنگ نمايش داده‌اند و سنگ روح ندارد . اين ، واقعيت و حقيقت نيست . يا در نقاشيها ممكن است چنين چيزهايى باشد . و چقدر تفاوت است ميان تجسم بىروح و تجسم زنده و جاندار كه يك فكر تجسم پيدا كند و پياده شود در يك موضوع جاندار ذى حيات ، آن هم نه هر جاندارى ( مثل نمايشهاى بىحقيقت و صورت‌سازىهايى كه امروز درست مىكنند و حقيقتى در كار نيست ) بلكه در عين حال ، تنها نمايش نباشد ، حقيقت و واقعيت باشد ، يعنى پياده شدن واقعى باشد . حادثهء كربلا خودش يك نمايش از سربازان اسلام است اما نه نمايشى كه صرفاً نمايش يعنى صورت‌سازى باشد ، آدمكهايى درست كنند و صورتى بسازند ولى در واقع حقيقت نداشته باشد . مثلًا آيهء :
« إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ