تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
نام « جون » كه اهل اين كار يعنى اصلاح اسلحه بود . حضرت مىرفتند و به كار او سركشى مىكردند . كار ديگرى كه ابا عبد الله در آن شب كردند اين بود كه دستور دادند همان شبانه خيمه‌ها را كه از هم دور بودند نزديك يكديگر قرار دهند ، و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاى خيمه‌ها در داخل يكديگر فرو رفت به گونه‌اى كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود . دستور دادند خيمه‌ها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه در پشت خيمه‌ها گودالى حفر كنند به طورى كه اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نكند . همچنين دستور دادند مقدارى از خار و خاشاك‌هايى را كه در آنجا زياد بود انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند كه تا اينها زنده هستند دشمن نتواند از پشت خيمه‌ها بيايد ، يعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمينان داشته باشند . كار ديگر حضرت اين بود كه همهء اصحاب را در يك خيمه جمع كرد و براى آخرين بار اتمام حجّت نمود . اول تشكر كرد ، تشكر بسيار بليغ و عميق ، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود : من اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم و اصحابى باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . در عين حال فرمود : همهء شما مىدانيد كه اينها جز شخص من به كس ديگرى كارى ندارند ، هدف اينها فقط من هستم . اينها اگر به من دست بيابند به هيچ‌يك از شما كارى ندارند . شما مىتوانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همه‌تان برويد . بعد هم فرمود : هر كدام مىتوانيد دست يكى از اين بچه‌ها و خاندان مرا بگيريد و ببريد . تا اين جمله را فرمود ، از اطراف شروع كردند به گفتن اينكه : يا ابا عبد الله ما چنين كارى بكنيم ؟ ! « بَدَأَهُمْ بِهذَا الْقَوْلِ الْعَباسُ بْنُ عَلِىٍّ عليه السلام » اول كسى كه به سخن درآمد برادر بزرگوارش أبو الفضل العبّاس بود . اينجاست كه باز سخنانى واقعاً تاريخى و نمايشنامه‌اى مىشنويم . هر كدام به تعبيرى حرفى مىزنند . يكى مىگويد : آقا ! اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به باد بدهند و دومرتبه زنده كنند و هفتاد بار چنين كارى را تكرار كنند ، دست از تو برنمىدارم ؛ اين جان ناقابل ما قابل قربان تو نيست . آن يكى مىگويد : اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند ، دست از دامن تو برنمىدارم . حضرت هر كارى كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصاً و مخلصاً در آنجا بمانند ، انجام داد . مردى بود كه اتفاقاً در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده است . جوانش بود و معلوم نبود چه بر سرش مىآيد . گفت : من