تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
حالت را داشت . حال ببينيم معنى جملهء عبد الرّحمن بن عوف و همچنين پاسخ على عليه السلام چيست . عبد الرّحمن به على عليه السلام گفت : تو بايد متعهد شوى كه قانون ، كتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه باشد ولى روش رهبرى همان روش رهبرى شيخين باشد . اگر على عليه السلام روش شيخين را مىپذيرفت ، در اين صورت مثلًا چنانچه عمر پيش خود خيال مىكرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند ، على عليه السلام بايد مىگفت من هم مىگويم حرام است ؛ و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجاً آن را از تقسيم بالسويهء زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت ، بايد متعهد مىشد كه بعد از اين ، به همين ترتيب عمل مىكند ؛ و بايد بدعتهايى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود ، مىپذيرفت . مىخواستند على عليه السلام را در كادر رهبرى أبو بكر و عمر محدود كنند و اين براى على امكان نداشت ، چرا كه در اين صورت او هم بايد - العياذ باللَّه - مثل عثمان براى خودش تيپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواست بكند و هركس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند ، فتقش را پاره كند . على كه مىخواهد بر اساس كتاب اللَّه و سنّت پيغمبر عمل كند ، نمىتواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذيرد . لذا گفت : من روش رهبرى آنها را نمىپذيرم . به خاطر اين يك كلمه ، حاضر نشد با عبد الرّحمن بن عوف بيعت كند . پس معلوم شد كه مسألهء روش رهبرى با مسألهء كتاب و سنّت متفاوت است . كتاب و سنّت يعنى خود قانون . روش رهبرى به متن قانون مربوط نيست ؛ به كيفيت رهبرى مردم ، به اختياراتى كه يك رهبر دارد و به تصميماتى كه رهبر اتخاذ مىكند مربوط مىشود . حال معنى آن جملهء امام حسين عليه السلام كه در وصيتنامهء خود به محمّد بن حنفيّه مىنويسد : « اريدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ انْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ ابى » روشن مىشود . در آن زمان در دنياى اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهى از منكر ، مسألهء ديگرى وجود داشت و آن اينكه : اكنون سال 60 هجرى است . از سال يازدهم هجرى تاكنون ، حدود پنجاه سال است كه پيامبر از ميان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از اين پنجاه سال يعنى از سال 36 تا سال 41 ، على بن أبي طالب رهبرى كرده است
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 173 | مرتضى مطهرى