( خواه در مورد وطن يا مسلك و مرام ) مستلزم نوعى زهد و بىاعتنايى نسبت به شؤون مادى است .
عشقها و پرستشها ، بر خلاف علمها و فلسفهها ، چون سروكارشان با دل و احساسات است رقيب نمىپذيرند . هيچ مانعى ندارد كه يك نفر عالم يا فيلسوف بندهء درم و دينار باشد و به موقع خود فكر و انديشه را در مسائل فلسفى و منطقى و طبيعى و رياضى به كار اندازد ، ولى امكان ندارد قلب چنين فردى كانون يك عشق ، آن هم عشق به يك « معنى » از قبيل نوع انسان و يا مرام و مسلك بوده باشد ، تا چه رسد به اينكه بخواهد كانون عشق الهى باشد و از عشق الهى برافروخته گردد و محل سطوع اشراقات و الهامات خدايى گردد . پس خانهء دل را از تعلقات مادى خالى و فارغ نگه داشتن و بتهاى سيم و زر را از كعبهء دل فرود آوردن و شكستن ، شرط حصول كمالات معنوى و رشد شخصيت واقعى انسانى است .
همانطور كه بارها گفتهايم ، هرگز نبايد آزادى از بندگى سيم و زر و بىاعتنايى به آنچه قابل تبديل به اين فلز است ، با رهبانيت و ترك مسؤوليتها و شانه خالى كردن از زير تعهدات اشتباه بشود ، بلكه مسؤوليت و تعهد تنها در پرتو چنين زهدهايى است كه حقيقت خويش را باز مىيابند و ديگر لفظ توخالى و ادعاى بىپشتوانه نمىباشند همچنانكه در شخص على عليه السلام ايندو يعنى زهد و احساس مسؤوليت يك جا جمع بود . على اول زاهد جهان بود و در عين حال حساسترين قلبها را نسبت به مسؤوليتهاى اجتماعى در سينه داشت . او از طرفى مىگفت :
ما لِعَلِىٍّ وَ لَنَعيمٍ يَفْنى وَ لَذَّةٍ لا تَبْقى « 1 » .
على را با نعمت و لذت ناپايدار چه كار ؟ .
از طرف ديگر ، براى يك بىعدالتى كوچك و احياناً به خاطر يك محروم ، شب خوابش نمىبرد . او حاضر نبود شكم سير بخوابد ، مبادا در اقصى بلاد كشور فردى گرسنه پيدا شود :
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 215 .