مىدهد ، بدانجا مىرسد كه مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او مىخواستند كه زمامدارى مسلمين را بپذيرد و او پس از آن ماجراهاى دردناك گذشته و با خرابى اوضاع حاضر ديگر مايل نبود اين مسؤوليت سنگين را بپذيرد ، اما به حكم اينكه اگر نمىپذيرفت حقيقت لوث شده بود و گفته مىشد على از اول علاقهاى به اين كار نداشت و براى اين مسائل اهميتى قائل نيست ، و به حكم اينكه اسلام اجازه نمىدهد كه آنجا كه اجتماع به دو طبقهء ستمگر و ستمكش ، يكى پرخور ناراحت از پرخورى و ديگرى گرسنهء ناراحت از گرسنگى ، تقسيم مىشود دست روى دست بگذارد و تماشاچى صحنه باشد ، اين وظيفهء سنگين را بر عهده گرفت :
لَوْ لا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَماءِ انْ لا يُقارّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلومٍ لَالْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيْتُ اخِرَها بِكَأْسِ اوَّلِها « 1 » .
اگر آن اجتماع عظيم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقابل پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند ، همانا افسار خلافت را روى شانهاش مىانداختم و مانند روز اول كنار مىنشستم .
عدالت نبايد فداى مصلحت بشود
تبعيض و رفيق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمههاى بزرگ بستن و دوختن ، همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است . اكنون مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است ، هدف و ايدهاش مبارزه با اين نوع سياست بازى است . طبعاً از همان روز اول ، ارباب توقع يعنى همان رجال سياست رنجش پيدا مىكنند ، رنجش منجر به خرابكارى مىشود و دردسرهايى فراهم مىآورد . دوستان خيرانديش به حضور على عليه السلام آمدند و با نهايت خلوص و خيرخواهى تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر ، انعطافى در سياست خود
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 3 ( شقشقيه ) .