آنها باقى نمانده است . كار به جايى مىرسد كه عمرو بن عبدود حتى آن خندقى را كه مسلمين به دور خود كشيدهاند مىشكافد . البته اين خندق در تمام دور مدينه نبوده است ، چون دور مدينه آنقدر كوه است كه خيلى جاهايش احتياجى به خندق ندارد . يك خط مورّبى در شمال مدينه در همان بين راه احد بوده است كه مسلمين ميان دو كوه را كندند ، چون قريش هم از طرف شمال مدينه آمده بودند و چارهاى نداشتند جز اينكه از آنجا بيايند . مسلمين اين طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطهء باريكترى را پيدا مىكند ، اسب قويّى دارد ، خود او و چند نفر ديگر از آن خندق مىپرند و به اين سو مىآيند . آنگاه مىآيد در مقابل مسلمين مىايستد و صداى هل من مبارزش را بلند مىكند . احدى از مسلمين جرأت نمىكند بيرون بيايد ، چون شك ندارد كه اگر بيايد با اين مرد مبارزه كند كشته مىشود . علىِ بيست و چند ساله از جا بلند مىشود : يا رسول اللَّه ! به من اجازه بده .
فرمود : على جان بنشين . پيغمبر مىخواست اتمام حجت با همهء اصحاب كامل بشود . عمرو رفت و جولانى داد ، اسبش را تاخت و آمد دوباره گفت : هَلْ مِنْ مُبارِزٍ ؟
يك نفر جواب نداد . قدرتش را نداشتند ، چون مرد فوق العادهاى بود . على از جا بلند شد : يا رسول اللَّه ! من . فرمود : بنشين على جان . بار سوم يا چهارم عمرو رجزى خواند كه تا استخوان مسلمين را آتش زد و همه را ناراحت كرد . گفت :
وَ لَقَدْ بَحِحْتُ مِنَ النِّداءِ بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِز * وَ وَقَفْتُ اذْ جَبُنَ الْمُشَجِّعُ مَوْقِفَ الْقِرْنِ الْمُناجِز
إنَّ السَّماحَةَ وَ الشَّجا * عَةَ فِى الْفَتى خَيْرُالْغَرائِز « 1 »
گفت : ديگر خفه شدم از بس گفتم « هَلْ مِنْ مُبارِزٍ » . يك مرد اينجا وجود ندارد ؟ ! آهاى مسلمين ! شما كه ادعا مىكنيد كشتههاى شما به بهشت مىروند و كشتههاى ما به جهنم ، يك نفر پيدا بشود بيايد يا بكشد و به جهنم بفرستد و يا كشته بشود و به بهشت برود . على از جا حركت كرد . عمر براى اينكه عذر مسلمين را بخواهد گفت :
يا رسول اللَّه ! اگر كسى بلند نمىشود حق دارد ، اين مردى است كه با هزار نفر برابر است ، هر كه با او روبرو بشود كشته مىشود . كار به جايى مىرسد كه پيغمبر
هامش
( 1 ) بحارالانوار ، ج 20 / ص 203 .