تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦
وجود من جديد ، [ بلكه ] به معناى اين است كه اين شئ خودش دگر مىشود و بالقوه دگر خودش را دارد . پس در حركت ، هر مرتبه‌اى از آن ، بالقوه دگر خودش است ، غير خودش را در بطن خودش دارد . حال آيا اين همان حرفى نيست كه اين آقايان مىگويند : چون عالم ، عالم حركت است هر چيزى نفى خود و انكار خودش را در بطن خودش دارد ؟ نه ، اين حرف عين حرف اينها نيست ، خيلى نزديك به حرف اينهاست ( از نظر ظاهر ) ولى يك فرق اساسى و مهم با حرف آنها دارد كه بيان خواهد شد . * گفتيم كه در تعريف حركت بعضيها گفته‌اند كه حركت عين غيريت است ، كه البته تعبير صحيحتر كه مفهوم اتصال و وحدت ميان مراتب را هم دربرداشته باشد ، « تغير » است . تغير به معناى دگر شدن است و اگر « دگرگون » گفته مىشود از روى مسامحه در تعبير است . معناى دگرگون شدن اختلاف كيفى پيدا كردن است و تغير اعم از تغير كيفى و تغيرهاى ديگر است . پس تعبير از « تغير » به « دگرگون » تعبير به اخص است و مشتمل بر نوعى مسامحه مىباشد . حالا اين دگر شدن در انواع حركتها فرق مىكند ، در يك جا كه موضوع جوهر باشد و ما فيه الحركه كيف ، دگرگون شدن است ، يعنى موضوع به گونه‌اى هست و گونهء ديگر مىشود . در حركات جوهرى ، دگر شدن به معناى فردى بودن و فردى ديگر شدن است و يا حتى نوعى بودن و نوعى ديگر شدن در مثل حركات اشتدادى به مفهومى كه در اسفار گفته شده است ، نه اينكه بالفعل نوعى ديگر مىشود ، چون بنا بر اصالت وجود در حركات اشتدادى ، شئ در تمام مراتب حركت يك وجود واحد تدريجى است ، ولى اين وجود واحد تدريجى در هر آنى فردى از آن انتزاع مىشود غير از فرد ديگر ، يعنى از نظر ماهوى فردى است و فرد ديگر مىشود . امثال شيخ مىگويند در حركت علاوه بر تغير ، انتقال از ضد به ضد ديگر است ( و در اينجا از ضد يك معناى اعمى اراده مىشود و اختلاف بين صور عارضه بر مادهء واحده را نيز شامل مىگردد ) ؛ شئ ، فردى است ، فرد دگر مىشود و از نظر اينكه آن فرد دگر با فرد قبلى ناسازگار است يعنى امكان ندارد شئ در يك آن به هر دو متصف بشود ، بر آن « تضاد » اطلاق مىكنند . پس شئ وقتى كه فردى است فرد ديگر مىشود ، در واقع