اينجاست كه وقتى عدم را اعتبار نقيض بودن مىكنيم ، هيچ حيثيتى ندارد الا حيثيت رفع قضيهء ايجابى ، نه اثبات رفع كه بشود قضيهء معدوله ، رفع ايجاب است نه ايجاب رفع و نه اثبات شئ هو الرفع .
اين معنى از اثبات و رفع را ( كه تناقض واقعى همين است ) هيچ كس نگفته است در حركت وجود دارد و در آن اجتماع اثبات و رفع مىشود . اگر حكماى ما گفتهاند در حركت اجتماع وجود و عدم است توضيح دادهاند كه مقصودشان اين نيست .
عدم يك اعتبار ديگرى هم دارد و آن اين است كه بعد از آنكه يك شئ را در خارج رفع مىكنيم ، همان رفع را به منزلهء يك امر موجود در خارج اعتبار مىكنيم . اين تنها اعتبار است نه واقعيت . مثلًا وقتى مىگوييم : « ليس زيد بموجود فى الماضى » يعنى وجود زيد را در ماضى رفع كردهايم ( اعتبارا ) و لهذا مىگويند [ امر عدمى ] به معناى واقعى چون بيان يك امر عينى نيست قابل استصحاب نيست ، چون در استصحاب بايد يك نفس الامريتى براى شئ اعتبار بشود و آن حالتى كه در خارج بوده است ( چه وجودى و چه عدمى ) ابقاء شود ، در صورتى كه در قضيهء سالبه جز نفى حالت ايجابى هيچ چيزى اثبات نمىشود ، ولى انسان يك عدم ازلى اعتبار مىكند ، يعنى از اين چيزى كه الآن وجود دارد و در گذشته وجود نداشته است اعتبار مىكند كه پس عدمش در گذشته وجود داشته است . البته در مورد عدم ، وجود معنى ندارد جز به اعتبار ، و به تعبير حاجى و ديگران ، وجود اشياء ديگر راسم عدم اين شئ هستند ، و كأنه وجود اشياء ديگر مصداق عدم اين شئ اعتبار مىشوند و چون يك امر اعتبارى است استصحاب آن ممكن مىشود . پس وقتى مىگوييم اين شئ در سابق معدوم بوده است ، اين عدم يك اعتبار ثانوى است ، يعنى اشياء ديگر را مصداق اين عدم اعتبار كردن است .
در حركت ، وجود و عدم به اين معنى با يكديگر متحدند ، مجتمعاند ، و عدم به اين معنى عدم بديل نيست ، عدمى را كه وجود پر كرده هيچوقت اعتبار نمىكنند ، عدم زيد در زمان وجود او كه اعتبار نمىشود ، عدمى كه براى زيد اعتبار مىشود عدم سابق و لاحق زيد است نه عدم بديل كه مقارن با زيد است ، و عدم سابق و لاحق در واقع عدم زيد نيست ، وجود اشياء ديگر است ؛ عدم واقعى زيد آن چيزى است كه با وجود زيد رفع شده است .
در غير حركت وجود اشياء زمانى است ، يعنى براى ماهيتى كه وجود آن را
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 854
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٥٤