وجودى برابر با خودش است ، مرتبهاى را رها مىكند و مىرسد به مرتبهء ديگرى كه برابر خودش است . ولى شئ گاهى مرتبهء اول را رها مىكند و مىرسد به مرتبهاى كه از مرتبهء اول شديدتر است ، نه اينكه مرتبهء اول را حفظ مىكند و مرتبهء ديگرى بر آن مىافزايد و در اثر اين افزودن شدت پيدا مىشود ، بلكه مرتبهء بعدى از همان آن پيدايشش از مرتبهء قبلى شديدتر است ، و در هر مرتبهاى استعداد به وجود آمدن مرتبهء شديدتر هست ، و هرچه اشتداد بيشتر شود استعداد هم افزايش مىيابد . پس حركت كه رو به اشتداد مىرود به معناى ذخيره كردن نيست ؛ و لذاست كه هر مرتبهاى نفى خود را در بر دارد ؛ در حركات مكانى كه خيلى واضح است ، در حركات اشتدادى هم با بيانى كه ذكر شد روشن است .
از اينجا مىشود چنين استنتاج كرد كه هر مرتبهاى از حركت ، بالقوه متضمن دو چيز است ، يكى وجود مرتبهء بعد او ، ديگر عدم خودش ، منتها نه اينكه دو استعداد در آن هست ، بلكه اصل وجود ، وجود محدودى است و بالقوه مرتبهء ديگر بودن ، عين بالقوه معدوم [ بودن است ] .
پس در حركت طبق همان بيانى كه حكماى ما دارند مىشود گفت حرف هگل و امثال او كه مىگويند « هر چيزى نفى و مرگ خودش را دربردارد » درست است و در فلسفهء ما همچنين حرفى هست و تا اين حد مطلب درست است ، و بنابر اينكه در هر حركتى حتى در حركات اشتدادى هر مرتبهاى در مرتبهء ديگر وجود ندارد ( كه اين مطلب در اسفار ثابت شده است ) و هر مرتبهاى عدم مرتبهء ديگرى است ، سابق عدم لاحق است و لاحق عدم سابق است ، هر مرتبه از حركت بالقوه مرتبهء ديگر حركت است .
از طرف ديگر حركت و ما فيه الحركه و زمان ، همهء اينها از نظر تحليلى و ذهنى كثرت دارند و الا از نظر عينى يك چيزند ، آن چيزى كه حركت در آن واقع مىشود ( ما فيه الحركه ) و خود حركت و زمان كه مقدار حركت هست ، اينها يكى هستند ؛ در حركت جوهرى كه متحرك هم عين ما فيه الحركه است ، بلكه مبدأ و منتهايش هم با متحرك و ما فيه الحركه دوتا نيست ، هم مبدأ است هم منتهى .
پس بنابر فلسفهء ما مطلب تا اين حد درست است كه هر مرتبهاى از حركت در عين اينكه بالقوه مرتبهء ديگر است بالقوه عدم خودش هم هست ، و لازمهء ذات حركت اين است كه مراتبش با يكديگر اجتماع در وجود ندارند ، حالا مىخواهيد اسمش را
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 858
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٥٨