نشده باشد . نه ، اينجور نيست ، آن چيزى كه عقل بالبداهه درك مىكند اين است كه هر چيزى با رفع خودش نقيض است ، يعنى اگر يك قضيهء موجبه داشته باشيم ، رفعش يك قضيهء سالبه خواهد بود .
حالا مفاد قضيهء سالبه چيست ؟ در اينجا آن بحث معروف در منطق و فلسفه مطرح مىشود كه آيا النسبة على قسمين : نسبة ايجابيه و نسبة سلبيه و ما دو نوع نسبت داريم : نسبت ايجابى و نسبت سلبى ، و مثلًا وقتى مىگوييم « زيد قائم است » ، « است » از نسبت ايجابى حكايت مىكند و وقتى مىگوييم « زيد قائم نيست » ، « نيست » خودش در اينجا نسبت است ، يعنى يك نسبتى ميان زيد و قيام برقرار كردهايم كه نسبت نيستى است « 1 » ؟ و يا نه ، ما نسبت سلبى نداريم ، نسبتها هميشه ايجابى است حتى در قضيهء سالبه ، منتها نسبت ايجابى تصورى است يعنى قضيه با تصديق قضيهء واقعى مىشود و الا قبل از آن يك تصور بيش نيست . « زيد قائم » را وقتى تصور مىكنيم يك وقت تصديق مىكنيم كه زيد قائم است يعنى نسبت را ايقاع مىكنيم ، يك وقت رفع مىكنيم « زيد قائم » را ، يعنى ليس زيد بقائم و ليس رابطهء ميان آن دو را قطع مىكند و محمول را رفع مىكند ، ليس بر مجموع وارد مىشود نه اينكه ليس خودش يكى از اركان قضيه باشد .
قضيهء سالبه به اين معنى ، از هيچ چيزى در خارج حكايت نمىكند بلكه حكايت مىكند از اينكه اين چيز در خارج نيست ؛ و اين نكتهء خوبى است كه آقاى خمينى روى آن تكيه مىكردند و مىگفتند اين حرف غلطى است كه مىگويند : « القضية ان كان لنسبته خارج تطابقه او لا تطابقه فخبر و الّا فانشاء » قضيهء سالبه كه « خارج تطابقه او لا تطابقه » ندارد ، تنها قضيه موجبه است كه لنسبته خارج .
پس مفاد قضيهء سالبه سلب محض است و سلب قيد برنمىدارد ، تمام قيدها مال مسلوب است و لهذا در « تناقض » اين مسامحه است كه مىگوييم نقيض قضيه ضروريه ، ممكنهء عامه است ؛ نقيض واقعى « كل الف ب بالضرورة » اين است كه « ليس كل الف ب بالضرورة » نه « ليس [ بعض ] الف ب بالامكان » منتها لازمهء « ليس كل الف ب بالضرورة » اين است كه « بعض الف [ ليس ] ب بالامكان » پس اين ، لازم نقيض است نه نقيض واقعى ، نقيض واقعى موجبهء كليه همان « ليس كل » است و « لا شئ » هم لازم قضيه است ، چه رسد به « بعض ليس و ليس بعض » .
هامش
( 1 ) . مرحوم آقاى بروجردى روى همين نظريه تكيه داشتند و مىگفتند مطلب همينجور است .