تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
نزاع داشتند نزد من به تحاكم آمدند ، يكى از آنها كه مدعى مالكيت چاه بود گفت : « أنا فطرتها » يعنى ابتدا از من بود و من كندن آن را آغاز كردم . فطرت يك امر ابتدائى است و مفهوم ابتدائى بودن و بىسابقه بودن در آن نهفته است . خداوند چيزى در انسان قرار داده كه ابتدا به او داده است . انسان يك نوع استعداد و قابليت پيدا كرده كه چيزى به او افاضه شود و داراى چيز جديدى شود ( فطرت ) . خلاصهء مطلب اينكه انسان در خلقت خودش به مرحله‌اى رسيده و داراى بعدى از ابعاد وجودى شده است كه به حكم اين بعد از ابعاد وجودى خود و به حكم عقل و اراده و تشخيص خود ، يك راه براى تكامل دارد كه اين راه معلول رسيدن انسان به مرحلهء تعقل و بلوغ فكرى و تمايل به يك جنبه‌هايى است كه از آن جمله تمايل به ابداع و ابتكار مىباشد . اينهاست كه انسان را در سير تكامل اجتماعى انداخته است . ولى حيوان همان تكاملى را طى مىكند كه طبيعت جبرا او را در مسير آن تكامل واداشته است و خودش هم هيچ‌گونه آگاهى به تكامل خود ندارد . در نظريات جديد هم در باب تكامل آمده است كه تقريبا همه اين تكاملهايى كه به وجود آمده يك چنين حالتى [ داشته است ] ؛ در يك مرحله‌اى كه انواع حيوانات به آن رسيده‌اند ، يكباره به صورت ناگهانى بدون اينكه با وراثت هم قابل توجيه باشد ، يك دگرگونى پيدا شده و ( به قول اينها ) تغيير ماهيت رخ داده است . از نظر ما راز تكامل را در فطرت انسان بايد جستجو كرد و اينكه انسان به حسب فطرت خودش كمالجوست و در كمالجويى خودش حدّ يقف ندارد . اين ، علت اصلى تكامل است . چيزهاى ديگرى هم در كار هست . يكى همان استعداد نقل و انتقال تمدن و فرهنگ
( عَلَّمَهُ الْبَيانَ )
« 1 » است ، اينكه انسانها مىتوانند آموخته‌ها و مكتسبات خودشان را به ديگران تفهيم كنند و بياموزند ؛ و از اينجا يك نوع همكارى بين افراد انسان به وجود مىآيد ؛ كسى چيزى را كشف مىكند ، آن را به ديگران مىآموزد ؛ ديگران نيز همچنين ؛ در نتيجهء اين نقل و انتقال ، معلومات هر شخص مساوى مىشود با معلومات همهء آنهايى كه از آنها آموخته است . و از اين مهمتر ، قدرت قلم به دست گرفتن انسان است و اينكه آنچه كه يك نسل مىداند براى نسل بعد هم باقى مىگذارد يا از راه بيان و رابطهء استاد و شاگردى و يا از
هامش
( 1 ) . رحمن / 4 .