بيان كنند و مسلّما از بيان راز اين مطلب عاجزند . لهذا اين وضع [ را ] با اين عبارت توجيه كردند كه مىدانيم هستى ذاتا پوياست . اين يك اصل كلى است در طبيعت و اين اصل كلى در طبيعت نمىتواند حركت خاصى را توجيه كند . اگر بخواهيم علت يك حركت خاص را كشف كنيم نمىتوانيم به اصل كلى حركت طبيعت استناد كنيم ، بلكه بايد خود علت خاص را كشف كنيم . اين يك اشكال بسيار اساسى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد .
روحيّون در اينجا منطق خيلى روشنى دارند . آنها معتقدند انسان كه به مرحله انسانيت رسيده است اين امتياز را در ميان حيوانات دارد كه بر وجودش يك بعد معنوى و الهى افزوده شده است و همان بعد غير مادى و روحى اوست كه او را در مسير تكامل انداخته است ، اين بعد معنوى به انسان يك آرزوى بىپايان داده است كه حدّيقف ندارد .
اين مطلب را عرفا به يك تعبير بيان كردهاند و ديگران به تعبير ديگرى . مىگويند انسان طالب كمال علىالاطلاق است ، يعنى در عمق شعور خودش كمال مطلق را مىخواهد گو اينكه احياناً خودش نمىداند آنچه كه مىخواهد كمال مطلق است ، و لهذا بر هيچ مطلوبى متوقف نمىشود ؛ ابتدا به حسب امكانات محدودى كه دارد يك كمال محدودى را طلب مىكند و خيال مىكند اگر به اين مطلوب رسيد ديگر دنيا به كام اوست و غم هيچ چيزى را ندارد ، ولى يك چند روزى كه با آن مطلوب خودش بود ، بعد آرزوى رسيدن به چيزهاى ديگر در او پيدا مىشود ؛ يعنى انسان يك عطش روحى و معنوى دارد كه سيراب ناشدنى است و « خواستن » هميشه در وجود او هست ، و همچنين ميل و رغبت به دانستن ( منهومان لا يشبعان : طالب علم و طالب دنيا ) « 1 » ، اينها براى انسان حديقف ندارد . اين امتياز خاصى است كه انسان دارد ، و همين خواستن نامحدود محرك اين ماشين است و او را از مرحلهاى به مرحلهاى مىبرد و در نهايت امر انسان جز با رسيدن به خداى خودش و پيوسته شدن اين دو سر حلقه به يكديگر آرام نمىگيرد
( أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ )
« 2 » .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، حكمت 457 .
( 2 ) . رعد / 28 .