وقتى كه ما معناى حقيقت بودن را انطباق ذهن با خارج دانستيم ( به همين معنى از انطباق كه ذكر شد نه انطباق وجود ذهن با خارج ) آنوقت « تكامل حقيقت » مىشود تكامل انطباق ذهن با خارج ؛ يعنى يك شئ كه با خارج خودش منطبق است ، تدريجاً انطباقش بيشتر بشود ، مثلًا « زيد قائم يوم الجمعه » امروز منطبق است و بعد منطبقتر بشود . اين حرف معنى ندارد و انطباق قابل شدت و ضعف نيست .
بله ، مسأله به شكل ديگرى درست است ولى آن ، تكامل حقيقت نيست و اگر همچنين اسمى را بر آن اطلاق كنند اصطلاح جديدى است كه پيدا شده . يكى از آن موارد جديد اين تعبير همان چيزى است كه راسل ذكر كرده و آن به معناى اين است كه : نظريه روز به روز دقيقتر مىشود . مثلًا يك شئ را كه وزن مىكنيم ، يك وقت با
هامش
جواب : ببينيد ، ما نمىگوييم ماهيت منفك از وجودين ثبات دارد ( به قول بعضى از معتزله ) ، اينجور كه ما نمىگوييم ؛ حرف ما اين است كه اگر صدق يك قضيه بر مصداق خودش دائمى است ، معناى اين حرف چيست ؟ آيا معنايش اين است كه اين وجود از آن جهت كه اين وجود است ، و آن وجود از آن جهت كه آن وجود است ، اين دو وجود با هم منطبق هستند ؟ يا معنايش اين است كه : آن ماهيتى كه ظهور دارد در وجود ذهنى كه ما نفس آن ماهيت را اعتبار مىكنيم ، اين ماهيتى كه اعتبار كرديم و در معتبر ما وجود اصلا اعتبار نشده است ، اين معتبر ما ، انطباقش با واقعيت دائمى است و هيچ قيدى در آن نيست ؟ بسيارى از قضايا داريم كه اينگونه است . مثلًا مىگوييم : « الانسان موجود » . موضوع قضيه كه انسان است ، در واقع و نفس الامر يا موجود است يا معدوم . آيا انسان موجود موجود است ؟ چنين چيزى محال است ، چون انسان موجود ممكن نيست باز بر آن ، وجود عارض شود ؛ و اگر بگوييد انسان معدوم موجود است ، باز محال است و اجتماع نقيضين است . پس « انسان موجود است » يعنى چه ؟ يعنى اينكه من اعتبار مىكنم ذات انسان را و تجريد مىكنم آن را از هر دو وجود ( ذهنى و عينى ) هرچند كه اين ذات مقارن با وجود است ( و لذا مىگويند قضيهء حينيه است به اصطلاح منطقى ) . آن انسانى كه مىگوييم موجود است ، در واقع و نفس الامر موجود را مىگوييم موجود است ، اما انسان موجودى كه وجود در آن اخذ نشده است . پس شما وقتى مىگوييد « انسان » آن محكىّ شما واقعاً موجود است ، ولى شما در اعتبار ذهن خودتان انسان موجود را موضوع قضيهء « الانسان موجود » قرار ندادهايد تا قضيهء ضروريهء [ به شرط ] محمول بشود ، و نيز انسان به شرط عدم هم موضوع نيست تا قضيهء ممتنعهء متناقضه بشود ، بلكه شما انسان مجرد از هر دو اعتبار را موضوع قرار دادهايد ، و فرق است ميان عدم الاعتبار و اعتبار العدم ، و نيز فرق است ميان عدم اعتبار شئ و نبودن آن در واقع و نفس الامر . پس اينكه ما مىگوييم حقيقت انطباق دارد با واقع و نفس الامر ، يعنى متصورهاى ما بدون آنكه وجود ذهنى در آنها اعتبار شده باشد ، با واقع و نفس الامر انطباق دارند ، و بلكه شما اگر خود وجود ذهنى را اعتبار كنيد ، نمىتواند در خارج وجود داشته باشد ، مثلًا نمىشود گفت زيد موجود در ذهن قائم است . در كجا قائم است ؟ در ذهن يا در خارج ؟ شما مىخواهيد بگوييد در خارج قائم است . آن چيزى كه الآن موضوع قضيه شماست ، در واقع و نفس الامر در ذهن شما موجود است و نمىشود « قائم » را بر آن حمل كرد ، چون منظور قيام در خارج است و الّا زيد در ذهن كه قائم نيست .