« درصد » درستى مجموع بالا رفت ؛ يعنى در ابتدا 80 % آن حقيقت بود و 20 % خطا ، بعد « درصد » حقيقت در مجموع اجزاء بالا رفت و خطاها كم شد . اين ، مسألهء « درصد » است نه مسألهء تكامل حقيقت .
مورد ديگر از موارد تكامل حقيقت [ به تعبير آنها ] ، مسألهء توسعهء علوم است كه به كلى از اين باب خارج است . از باب اينكه ما علم را حقيقت مىدانيم و علوم توسعه پيدا مىكند ، مىگويند پس حقيقت تكامل پيدا مىكند . اين نوع تكامل حقيقت ، بىارتباط بودنش با بحث تكامل حقيقت خيلى روشن است .
ريشهء اعتقاد به موقت بودن ، نسبى بودن و تكامل حقيقت
مسألهء جالب در اينجا اين است كه ببينيم چه ضرورتى الزام كرده است كه اينها قائل بشوند به موقت بودن حقيقت ، به تكامل و حتى به نسبى بودن حقيقت .
اينها نظريات مختلفى پيدا كردند كه جبرا آنها را كشاند به اين باب ، گاهى از اين باب كه مىگويند : حقيقت جز انعكاسى از واقعيت در مغز نيست و مغز هم جزئى از طبيعت است و چون مانند همهء طبيعت متغير و متحول است قهرا محتويات مغز هم تغيير مىكند ، لازمهء مادى بودن مغز هم همين است . ما حالا نمىخواهيم وارد اين بحث بشويم ولى آن مقدارى كه مربوط به اين بحث است اين است كه : مسألهء تغيير مغز ربطى به مسألهء تغيير حقيقت به معنايى كه اينجا مورد نظر است ندارد . اگر مغز تغيير مىكند ، اختصاص به مغز معيّنى كه ندارد ، مغز متافيزيك و ماترياليست هر دو در اين خصوصيت شريكند . شما خودتان مىگوييد آنها منطقشان منطق جامد و ثابت است و ما منطقمان منطق متحول ، يعنى ما با متدى فكر مىكنيم كه مفاهيم تحرك پيدا مىكند و آنها با متدى فكر مىكنند كه مفاهيم در ذهن آنها جامد است . اين با مسألهء تغيير مغز قابل توجيه نيست ، آن يك امر طبيعى است ؛ اگر بنا باشد تغيير كند و محتوياتش هم تغيير كند ، بايد در همهء افراد ، از وحشى و متمدن ، فيلسوف و غير فيلسوف ، الهى و غير الهى تغيير كند ، و اگر اسم اين تغيير طبيعى و جبرى را تفكر ديالكتيكى بگذاريم ، همهء عالم بايد چنين تفكرى داشته باشند و معنى ندارد اختصاص به گروه خاصى داشته