واقع هم مادى بوده ، به دوگانگى روح و بدن قائل بوده يا نه ؛ شايد به روح باقى قائل نبوده . او براى روح هم يك ذرات و اجزاء خاصى قائل بود ، ولى به هر حال اينها كه به هيچوجه او را روحى نمىدانند و شايد هم واقعاً براى روح جاودانگى قائل نبوده ، ولى در عين حال فلسفهء او فلسفهء شدن نيست بلكه از بدترين فلسفههاى بودن است ؛ يعنى بعد از اليائيها كه منكر حركت بودند ، فلسفهء ذيمقراطيس است كه منكر حركت و تغيير است و اساس هر چيزى را ذرات صغار صلبه مىداند و ذرات را هم ازلى و ابدى مىداند و معتقد است كه مكوّنات و مركبات چيزى جز اجتماع سادهء اين ذرات نيست ؛ يعنى آنچه كه بعدا ارسطو « صور نوعيه » ناميد كه ماهيت اشياء را تشكيل مىدهند و اينها حادث و زايل مىشوند و با زوال آنها ماهيت شئ از بين مىرود ، او اصلا به اين حرفها معتقد نبود و مىگفت اساس عالم يك سلسله ذرات ابدى است . به هر حال بدون شك فلسفهء او فلسفهء بودن است و در عين حال قائل به روح و جاودانگى نيست .
اپيكور هم - كه شهرتش بيشتر به خاطر فلسفهء اخلاق او در باب لذت است و ماركس خيلى به او ارادت داشته ( چون معروف است كه مادى بوده ) و حتى تزش را در فلسفهء اپيكور نوشته - فلسفهاش فلسفهء شدن نيست ، فلسفهء بودن است و در عين حال مادى هم بود . پس اين حرف كه فلسفهء بودن به جاودانگى روح مىانجامد حرف بىاساسى است .
حتى دربارهء ارسطو درست معلوم نيست كه او قائل به بقاى روح بوده يعنى از حرفهايش چنين مطلبى استفاده نمىشود ، از رسالهء نفس او چيزى در اين زمينه به دست نمىآيد « 1 » با اينكه او قهرمان فلسفهء بودن است « 2 » .
قطع نظر از اينكه اينها مىگويند لازمهء فلسفهء « شدن » انكار روح و انكار جاودانگى حقيقت و جاودانگى اصول اخلاقى است ( كه ما گفتيم اساسا قرار دادن « شدن » در مقابل « بودن » كار غلطى است و در فلسفهء ما از « شدن » به جاودانگى روح مىرسند و امثال ملا صدرا از همان « شدن » و حركت جوهريه به تجرد روح مىرسند و
هامش
( 1 ) . امثال شيخ هم اگر مىگويند كه او قائل به بقاى روح بوده روى قرائن بسيار نادرى است كه در بعضى كلماتش هست .
( 2 ) . مسلمين كه بيشتر ارسطو را روحى مىدانند ، بيشتر از اين جهت است كه كتاب اثولوجيا را از او مىدانند و كتاب اثولوجيا اساسا يك كتاب عرفانى و اشراقى است و در مسائلى نظير مسألهء بقاى روح بيشتر تابع سقراط و افلاطون است .