تاريخچهء بحث حركت
در مورد مسألهء « شدن » و مسألهء حركت ، در دورانهاى بسيار قديم فلسفه يعنى دورهء قبل از سقراط ، تنها گروهى از فلاسفه كه آنها را « اليائيان » يا « الئاتها » مىگفتند از قبيل پارمنيدوس و زنون اليائى بودند كه حركت را غير اصيل مىدانستند و منكر حركت بودند ؛ يعنى اين فلسفه را مىتوان تنها فلسفهاى دانست كه قائل به سكون و ثبات بود و يا به تعبير غلطى كه اينها مىكنند قائل به « بودن » بود .
از اليائيان كه بگذريم فلسفههاى ديگر هست كه اساس هستى را ثبات مىداند و حركات و تغييرات را يك سلسله امور بسيار سطحى و عرضى در عالم طبيعت مىداند . اتفاقاً ذيمقراطيس كه اين آقايان خيلى به او مىنازند و مىگويند اتميست بوده است شخصى است كه اساس عالم را يك سلسله ذرات مىداند و مركبات و پديدهها و انواع را امورى سطحى مىداند كه از جمع و تأليف ذرات بدون اينكه يك تغيير اساسى در آنها واقع بشود ( كه در اين صورت ارتباط اجزاء با يكديگر شبيه ارتباط مكانيكى است ) به وجود مىآيند . مثلًا آب و هوا بنابر اين فلسفه فرق اساسى با يكديگر ندارند ، هر دو مجموعهاى از ذرات هستند كه فقط چگونگى پهلوى هم قرار گرفتن ذرات و يا شكل ذرات در آن دو مختلف است و مثلًا در يكى به شكل مكعب است و در ديگرى به شكل كروى . به هر حال اساس عالم طبيعت يك سلسله ذرات است كه ازلًا و ابداً وجود دارند و محال است كه كوچكترين ساييدگى در آنها پديد آيد ، ذرات صغار صلبه هستند كه نه وصلپذيرند و نه فصلپذير . بنابراين ذيمقراطيس حركت را فقط براى همين ذرات قائل بود كه تنها يك حركت مكانى است كه حركتى بسيار سطحى است ؛ اما حركت كمّى و كيفى و وضعى را منكر بود ، چه رسد به اينكه به حركت جوهرى قائل باشد . بنابراين بعد از فلسفهء الئاتها ، فلسفهء ذيمقراطيس خيلى سزاوارتر است كه به قول اينها فلسفهء « بودن » ناميده شود .
اما اتفاقاً ارسطو كه اينها فلسفهء او را فلسفهء « بودن » تلقى مىكنند ، از همين نظر يعنى از جهت مسألهء حركت تحول عظيمى به وجود آورد . او در واقع با نظريهء قوه و فعل و با نظريهء مقولات خود به تغيير در متن عالم قائل شد . اولا مقولات مختلف كمّ و كيف و . . . را مطرح كرد و براى اينها واقعيتهاى مستقل قائل شد و حركت را تنها