كه ما مىبينيم ، مجموع ذرات ازلى و ابدى است كه هيچگونه تغييرى از قبيل كاستى و افزايش در آنها پيدا نمىشود و اين عالم يك نمودى است از همان ذرات . حتى خود دكارت همچنين ديدى نسبت به جهان داشت . البته او قائل به ذرات نبود . ولى او غير از مسألهء روح كه قائل بود ، ديگر همهء هستى را با همين اجسام توجيه مىكرد و براى حيات واقعيتى قائل نبود . خود او مىگفت ماده و حركت را به من بدهيد ، عالم را براى شما مىسازم . بعد از او نيز بسيارى از افراد اين حرف را زدند ، يعنى اين كه عالم غير از اين مادهاى كه وجود دارد و غير از يك سلسله حركات سطحى چيز ديگرى نيست .
پس از دكارت ، در اروپا هرچند مسألهء حركت به صورت قوه و فعل مطرح نشد ولى به صورتهاى ديگر مطرح گرديد . به هر حال هرچه كه فلسفهء اروپايى جلو آمد ، چه از راه فلسفههايى مثل فلسفهء هگل و چه از راه علوم ، اصالت حركت بيشتر ثابت شد و مورد تأييد قرار گرفت و معلوم شد كه حركت بيش از اين مقدار - كه امثال ذيمقراطيس و دكارت گفتهاند - در عالم نفوذ دارد ؛ و الا در زمان پيش ، فلسفههايى نظير فلسفهء لاوازيه وجود داشت كه مىگفت هيچ چيزى موجود نمىشود و هيچ چيزى معدوم نمىشود ، كه خود يكى از مصاديق روشن فلسفهء « بودن » است ؛ يعنى هرچه كه بوده از ازل همينگونه بوده و تا ابد نيز چنين خواهد بود . بعدها خود علم نظريهء لاوازيه را رد كرد و چيز ديگرى به نام انرژى كشف كردند كه ماده به آن تبديل مىشود و بعد ديدند كه خود ماده و انرژى هم صورتهاى مختلف از يك واقعيت ديگر است . بالاخره هر چه علم جلو رفت بيشتر به واقعيت تغيير و تحول رسيد و همين اتمهايى كه ذيمقراطيس آنها را نشكن فرض مىكرد ، ديدند كه نه ، بشكن است ؛ اولا يك شئ نيستند ، بلكه يك مجموعه و يك دستگاه هستند و ثانيا قابل شكستن هستند و اگر هم نشكنند دائما در حال تغيير و تبدل هستند ، دائما در حال تشعشع هستند ، از بين مىروند و از نو به وجود مىآيند و خلاصه اينكه ثباتى در عالم نيست .
اولًا ، يك اشكال در اينجا به اين حرف مىشود كرد كه فلسفهء بودن ضرورتا به جاودانگى روح نمىانجامد ، يعنى لازمهء فلسفهء بودن اعتقاد به روح ( كه ظاهراً در اينجا مقصود روح انسان است ، هرچند كه اينها گاهى بر خدا هم اطلاق مىكنند ) نيست . بسيارى از فلاسفهء قديم به فلسفهء شدن معتقد نبوده و در عين حال اعتقاد به روح هم نداشتند كه در ميان قدما از همه بارزتر ذيمقراطيس است . ذيمقراطيس به عقيدهء خود اينها به طور مسلّم يك فيلسوف مادى است ؛ حالا مسلّم نيست كه به حسب
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 678
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٦٧٨