واحد است ، يك شدن است ، و وقتى به ماهيتش نگاه مىكنيم مىبينيم دائما نوعى مىرود و نوعى مىآيد ، يا فردى مىرود و فردى مىآيد ، يعنى همواره بودن است و نبودن ، بودن است و نبودن ، . . . لذا اينها آمدند و واقعيت « شدن » را تركيبى از بودن و نبودن دانستند « 1 » و ريشهء فكرشان همان طرز فكر ابتدائى يعنى طرز فكر اصالت ماهيتى است .
پس اينكه فلسفههاى جهان را به دو نوع تقسيم كردهاند : فلسفههاى هستى و بودن و فلسفههاى شدن ، درست نيست و اگر هم فرضاً قبول كنيم كه دو گروه فيلسوف وجود دارند كه يك گروه قائل به ثباتند و گروه ديگر قائل به حركت ، چه دليلى دارد كه اينها را قائل به « بودن » و آنها را قائل به « شدن » بدانيم ؟ و چنان كه گفتيم اين تعبير از هگل شروع شده است ، چون او ماهيت حركت را تركيبى واقعى از بودن و نبودن مىداند و لذا از نظر او حركت نمىتواند واقعاً از سنخ هستى باشد . ولى در فلسفهء ما چنين نيست ، حركت واقعاً سنخى از هستى است و در عين اينكه سراسر هستى است ، از نظر ماهيت و مرتبه مركّب از هستى و نيستى است .
آنچه گفته شد بيان دو نوع فلسفه بود از نظر ماركسيستها . حالا حقيقت مطلب چيست ؟ اتفاقا قضيه چنين نيست و با بررسى تاريخچهء بحث حركت اين مطلب روشن مىشود .
هامش
( 1 ) . البته اصالت وجودىهاى شبيه اين حرف را مىزنند ولى نه خود اين حرف را ، مىگويند در حركت وجود و عدم متشابكاند ، يعنى وجود هر مرتبهاى ( كه خود مرتبه يك امر اعتبارى و انتزاعى است ) با عدم مرتبهء ديگر ( نه عدم خود آن مرتبه كه در اين صورت اجتماع نقيضين مىشود ) جمع مىشود و عين آن است ، منتها به اين نحو كه يك شئ متدرّج الوجود را ذهن به دو جزء مقدم و مؤخر تقسيم مىكند ، در مرتبهء جزء مقدم جزء مؤخر نيست و در مرتبهء جزء مؤخر جزء مقدم نيست . باز هر يك از اين جزء مقدم و جزء مؤخر خود به دو جزء قابل انقسام است و اين انقسام در حدى متوقف نمىشود و الى غير النهايه قابل انقسام است ؛ يعنى ذهن هرچه به جلو برود باز يك وجود واحد منقسم مىشود به دو جزء : يك جزء موجود و يك جزء معدوم . ولى بالاخره اين امر به جمع نقيضين منتهى نمىشود ، يعنى آن حيثيتى كه معدوم است [ موجود ] نيست . اينها كه « شدن » را تركيب وجود و عدم مىدانند براى عدم يك واقعيتى قائل هستند و گويى وجود يك شئ با آن واقعيتى كه عدم آن شئ است با هم تركيب مىشوند و از آن « شدن » به وجود مىآيد . ولى ما وجود مرتبهء ديگر را عدم آن شئ « اعتبار » مىكنيم ، اما وجود مرتبهء ديگر را حقيقتاً يك وجود واحد مىدانيم ؛ و واضح است كه اين نظر با نظر آنها چقدر فرق مىكند . عدمى كه با وجود مرتبهاى جمع مىشود عدم بديل آن مرتبه نيست كه نقيض آن شئ باشد . بلى ، عدم آن شئ است اعتباراً و عرفاً و لذا قابل استصحاب است . ولى در واقع و به حسب حقيقت عدم هر شئ همان چيزى است كه وجود شئ رافع آن است و عدمى كه با وجود رفع شده است ديگر نمىتواند با وجود جمع شود . به هر حال مطلب روشن است .