تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
تقسيم غلط ديگرشان اين است كه فلسفه‌ها را به دو نوع فلسفهء « بودن » و فلسفهء « شدن » تقسيم مىكنند و در اين تقسيم « بودن » را در مقابل « شدن » قرار مىدهند . آيا نقطهء مقابل « هستى » ، « شدن » است يا « نيستى » ؟ واضح است كه در مقابل « هستى » ، « نيستى » و در مقابل « شدن » ، « نشدن » است . پس بايد بگويند فلسفهء هستى و فلسفهء نيستى يا فلسفهء شدن و فلسفهء نشدن . پس چرا « بودن » را در مقابل « شدن » قرار داده‌اند ؟ اين ، يك ريشهء لغوى دارد و يك ريشهء فلسفى . ريشهء لغوى مطلب اين است كه در استعمالات لفظى براى « بودن » كلمهء « كان » و براى « شدن » كلمهء « صار » را به كار مىبرند ؛ و ما « بودن » را به معناى مطلق هستى و وجود به كار مىبريم اما اينها تصور مىكنند كه در مادهء « بودن » مفهوم ثبات خوابيده است و در مادهء « شدن » مفهوم حركت و تدريج و زمان خوابيده است . از نظر اينها « بودن » به معناى يكنواخت بودن است . البته اين يك بحث لغوى است و ارزش چندانى ندارد كه دربارهء آن بحث شود و ممكن است در هر زبان و در هر لغتى خصوصياتى مختص به خود داشته باشد ، ولى بودن و شدن در فارسى و كون و صيرورت در عربى به اين معنى كه اينها به كار مىبرند نيست . در خود مادهء بودن و كون ، مفهوم ثبات مندرج نيست و بودن به معناى يكنواخت بودن نيست بلكه بودن صرفاً در برابر نبودن است . حتى در مادهء شدن و صيرورت هم مفهوم زمان و تدريج نخوابيده است و لذا ما در مورد امور دفعى هم كلمهء شدن و صيرورت را به كار مىبريم . بله ، در اصطلاح فلسفى ، كلمهء « صيرورت » در مورد معناى خاصى از تغيير كه همان تغيير تدريجى است به كار مىرود و الا از نظر لغوى مفهوم زمان و تدريج در كلمهء « صيرورت » اخذ نشده است . و اما ريشهء فلسفى اين مطلب چيست ؟ چرا برخى از فلسفه‌ها را فلسفهء « بودن » و برخى از آنها را فلسفهء « شدن » مىدانند ؟ اصل مطلب اين است كه مىخواهند بگويند بعضى از فلسفه‌ها هستى را تفسير مىكنند نه بر مبناى حركت و بعضى هستى را تفسير مىكنند بر مبناى حركت . حال بايد ديد كه چرا اين مطلب را با مقابل قرار دادن دو كلمهء « بودن » و « شدن » بيان مىكنند ؟ اساس اين تعبير از هگل است . كلمات پراكنده‌اى از هراكليت هم در اين زمينه هست كه او همچنين سخنى گفته است ولى سخن او به شكل فرضيه‌اى بوده است بدون اينكه مطلب را تجزيه و تحليل كرده و يا براى آن برهانى آورده باشد ؛ همين‌قدر گفته است كه « هيچ چيزى در جهان ثابت