1 . فلسفهء « بودن » و فلسفهء « شدن »
يكى از مباحث اساسى كه در اين كتاب مطرح شده بود ، بحثى بود تحت عنوان « دو نوع فلسفه » . مىگويد : تنها دو نوع فلسفه و دو نوع جهانبينى در جهان وجود داشته است : فلسفهء « بودن » و فلسفهء « شدن » ، و يا به تعبير ديگر فلسفهء پندار ( يعنى فلسفهء خردگرا ) و فلسفهء زندگى ( يعنى فلسفهء طبيعتگرا ) .
اين يك برداشتى است كه اينها كردهاند . اينها دو برداشت غلط در مورد تقسيم فلسفهها دارند :
يك تقسيم غلط اينكه تمام فلسفهها را به دو نوع ايدهآليسم و ماترياليسم تقسيم مىكنند در صورتى كه اين تقسيم از نظر ما درست نيست . چنين نيست كه هر سيستم فلسفى يا قائل به اصالت ايده و ذهن باشد و يا قائل به اصالت ماده « 1 » .
هامش
( 1 ) . كلمهء « ايده » يكى از لغاتى است كه در طول تاريخ ، تحولات و تغييرات بسيارى پيدا كرده و هر فيلسوفى آن را به معناى خاصى به كار برده است . مثلًا خود افلاطون ايده را به معناى مثال به كار برده است و مثل او ربطى به عالم ذهن ندارد . ولى در عصر ما ايده را به معناى ذهن و روح به كار مىبرند ( و اينها حتى از خدا هم تعبير به ايده و ذهن مىكنند ) و تصريح مىكنند كه فلاسفهء ايدهآليست كسانى هستند كه روح را اصل و ماده را فرع مىدانند و مىگويند خدا خالق ماده است و فلاسفهء ماترياليست كسانى هستند كه ماده را اصل مىدانند و مىگويند ماده خالق روح است .