ذهن پيدا كردهايم كه احتياج به تروّى و تأمل نداريم ؟ ما در اينجا امر ديگرى غير از علم نداريم كه بگوييم ما يك ملكهء زبان در اينجا داريم كه آن ملكه غير از علم است . وقتى زبان براى ما عادت مىشود معنايش اين است كه علم به حداكثر رسوخ پيدا مىكند .
حال اگر مطلب اينجور باشد ، ممكن است كسى در مقام توجيه حرف سقراط برآيد و بگويد منظور او كه مىگفت : « علّموهم و كفى » تنها علم در مرتبهء شعور ظاهر نيست ، بلكه آن ملكاتى هم كه ارسطو مىگويد در درجات قوى علم است . حديثى از حضرت صادق ( ع ) هست كه آقاى طباطبائى خيلى به آن تكيه مىكند : « ما ضعف بدن عمّا قويت عليه النّيّة » « 1 » هر كارى را كه انسان نمىتواند به دليل اين است كه نمىداند ، نيّت و قصدش را ندارد ، چون قصدش فرع بردانستن است . انسان اگر واقعاً به مرحلهء علم برسد كه مىتواند پرواز كند ، پرواز مىكند ؛ يعنى تأثير علم تا اين حد است . علمش پيدا نمىشود . به عبارت ديگر مسألهء ايمان مطرح است . انسان به هر چيزى ايمان پيدا كند همان كار را مىتواند انجام دهد « 2 » .
. . . و لهذا ديديم كه ماركسيستها براى هر عملى اين نقش را قائل نبودند بلكه براى عمل تغييردهنده اين نقش را قائل بودند . عمل تغييردهنده يعنى آن عملى كه نقش آنتىتز را داشته باشد . بنابراين هر انسانى فعليت كنونىاش مصنوع كار گذشته است . آن وقت اين انسان كه در طول تاريخ ساخته شده است ، اگر به اين شكل بود حساب تز و آنتىتزى در كار نبود ، اگر انسان به حالت موجودى بود كه مىخواهد تغيير بدهد ، تغيير بدهد طبيعت را ، يا تغيير بدهد جامعهء خودش را ( يعنى آنتىتز باشد در مقابل طبيعت يا آنتىتز باشد در مقابل طبقهاى ) و نوع عملش عمل تغييردهنده بود ، آنگاه اين عمل سبب ساختن و تكامل اين انسان مىشود كه اين مرحله سنتز است ،
هامش
( 1 ) . امالى صدوق / ص 293 .
( 2 ) . سؤال : منظور از علم و ايمان به شئ ، علم به چگونگى عمل است ؟
جواب : نه ، يقين به خودش ؛ يعنى خود عمل براى او يقينى باشد . علم قدرت است ؛ توانا بود هر كه دانا بود .
- « توانا بود هر كه دانا بود » مطلب اول است [ يعنى ملكهء نوشتن خط ] نه يقين به اينكه « مىتواند » ( مثل پرواز به هوا ) .
جواب : ايندو در حقيقت يكى است ؛ هر دو رسوخ علم است .