به كيفيت » تعبير كردند اين است كه از يك طرف خواستند يك اصل مادى ذكر كنند در صورتى كه اين از آن اصلهايى است كه بيشتر از آن مقدارى كه بتواند مادى باشد الهى است ، منتها اينها با كلمهء سادهء « تبديل كميت به كيفيت » خواستند خودشان را خلاص كنند .
و حال آنكه اولًا كميت يك مقولهاى است متباين با كيفيت و محال است كميت به كيفيت تبديل شود . تعبيراتى كه در علم به كار بردن آنها به طور مسامحهآميز جايز است در فلسفه جايز نيست . در اين مورد حس ما اينجور مىبيند كه شئ تا مدتى تغييرات كمّى پيدا مىكند ، بعد هم مىبينيم يك كيفيات جديد پيدا شد . ما چون فقط محسوسات خودمان را بيان مىكنيم ، مىگوييم كميت تبديل شد به كيفيت ، يعنى تغييرات تا به حال كمّى بود ، حالا شد كيفى ، و ديگر كسى نمىتواند اشكال كند كه كميت ممكن نيست به كيفيت تبديل شود ، چون ما با مسامحه و در مقام بيان محسوسات چنين تعبير كرده بوديم ، ولى اين امر نبايد ما را در فلسفه هم به اشتباه بيندازد كه واقعاً كميت تبديل به كيفيت مىشود ، عدد مثلًا تبديل به شيرينى مىشود .
چنين چيزى معنى ندارد . اين تعبير سادهاى كه اينها كردند ، واقع قضيه اين نيست .
وجوه تباين منطق ديالكتيك با اصول اسلامى
در گذشته گفتيم كه اصول ديالكتيك هر يك به نحوى با اصول اسلامى ناسازگارى و تباين دارد . اكنون به وجه تباين هر يك از آنها با اصول اسلامى اشاره كنيم تا روشن شود اينكه مىگويند منطق اسلامى هم ديالكتيكى است ، سخنى نسنجيده و نادرست است كه از روى جهل و نادانى گفته شده است .
اصل اول . اصل اول ديالكتيك اصل تضاد است . اصل تضاد به شكلى كه ماركسيستها بيان مىكنند و مىگويند هر چيزى بدون استثنا ( حتى « فكر » ) ضد خودش و نفى خودش را در درون خودش به وجود مىآورد ، با جاودانگى منافات دارد .
اصل دوم اصل حركت است آن هم حركت عمومى به طورى كه هيچ استثنا ندارد و همه چيز را اعم از مجرد و مادى در بر مىگيرد . بر طبق اين اصل هيچ چيز ( حتى « علم » و « فكر » ) به يك حال باقى نمىماند . اين اصل هم به نحوى با جاودانگى و اينكه يك شئ ممكن است جاودان بماند منافات دارد .