كردند . مثلًا مىگويند آب شد بخار ، و اسم اين را مىگذارند « تبديل كميت به كيفيت » ؛ يعنى بالا رفتن حرارت آب ، و همان كميت درجهء حرارت تبديل [ شد به ] كيفيت ( كه حرف بىمعنايى است ) . چون اين اصل را اينها در طبيعت ديدهاند كه اشياء داراى يك ماهيتند و در يك جريانهايى تدريجا همان ماهيت ممكن است تغيير كمّى پيدا كند و وضعش عوض نشود و آثار همان آثار باشد ، ولى كم كم اين تغيير كمّى زياد شود تا يك مرتبه واقعيتى به وجود مىآيد با يك سلسله خصلتهاى نو ، همان خصلتهاى قديم را هم دارد ولى يك سلسله خصلتهاى جديد پيدا مىكند ، اينها با كلمهء « تبديل كميت به كيفيت » خودشان را خلاص كردند . اما ما در پاسخ مىگوييم خصلتهاى نو مبدأ نو مىخواهد و در اينجا بر همان مبدأ اولى چيزى اضافه شده است يعنى مبدأ اولى در ذات خودش چيزى بر او اضافه شده است كه داراى خصلتهاى جديد شده است . ماده اگر زنده شد اينجور نيست كه همان مادهء سابق است در همان حد وجودى سابق ، منتها همان خصلتهايى كه اول داشت مثلًا قوهء جاذبه ، قوهء دافعه ، همين خصلتها كم كم زياد شد ، يك مرتبه شد موجود جاندار با خصلتهايى كه اصلا در بىجان وجود ندارد : خصلت جذب مواد از بيرون ، خصلت توليد مثل و امثال آن . اينجا يك چيزى به وجود آمده است با خصلتهاى جديد . پس تفسير صحيح اين وضع اين است كه ماده در آن حركاتى كه در او پيدا مىشود ( و به قول شما تغييراتش كمّى است و ما همان را هم كمّى محض نمىدانيم ) ، مىرسد به مرحلهاى كه مستعد مىشود كه خودش چيز ديگر بشود و واقعيتش تكاملى پيدا كند يعنى بر نفس واقعيتش افزوده شود . اين حيات جزء جوهرش است . اينها كه ما مىبينيم ، آثار حيات است .
فطرت در انسان همان امر الهى است ؛ [ بر وزن ] فعله است ( و فعلة لهيئة ) يعنى گونه خاص از خلقت ابتدايى الهى در انسان ؛ يعنى آن مرحله كه انسان ، انسان شد ؛ فرق نمىكند كه انسان را تطور يافته از حيوان بدانيم به شكلى كه امروزيها مىگويند ، يا تكامل يافته به شكلى كه مذهب مىگويد . اينكه مذهب مىگويد : خميرهء انسان را چهل شبانهروز سرشتند و
« فَإِذا سَوَّيْتُهُ »
« 1 » ، معنايش آماده شدن است و الّا خداوند
هامش
كه ببينيم مقارن با خاصيت كمّى واقع شد نمىتوانيم اين را مستند به آن بدانيم . در علم ممكن است مسامحه بشود و اين تعبيرات به كار رود ، ولى فلسفه اجازه نمىدهد كه چنين تعبيرات مسامحهآميز به كار رود .
( 1 ) . حجر / 29 .