دو [ شكل ] مطرح كرده است كه يكى از آنها به اين نحو است : عالم حكم شخص واحد را دارد و اجزاء عالم به صورت يك سلسله اجزاء پراكندهاى نيست و يك دستگاه وابستهاى است و عالم يك كل تجزيهناپذير است « 1 » ؛ يعنى اين يك فكر عوامانه و ابتدايى است كه گفته مىشود فلان شئ چرا خلق شد ، اگر نمىبود چه مىشد ؟ اين فكر ابتدا در ذهن مىآيد ؛ ولى نه ، هستى يك امر تجزيهناپذير است ؛ يعنى امرش داير است بين « نبودن » يا « همهاش بودن » . اين حرف يك حقيقت مسلّم و غير قابل مناقشهاى است و همين حرف است كه از يك جاهايى سر درمىآورد كه براى بسيارى افراد به قول حافظ :
در كارگاه هستى از كفر چارهاى نيست * آتش كرا بسوزد گر بولهب نباشد
در اين حد قدما هم قائل بودند كه همه چيز به همه چيز بستگى دارد . ولى آنها به اين شكل مىگفتند كه هر چيزى در مرتبهء ذاتش چيزى است كه وابستهء اشياء است ، هگل آمد و گفت واقعيت اشياء جز نفس وابستگى چيزى نيست . اينها ديگر اين حرف را كه اضافه و جوهرى داريم و عرضى و اينگونه حرفها قبول ندارند و مىگويند : اصلا هر چيزى جز اضافه چيزى نيست و واقعيتش اضافه و نسبت است . هگل كه روى همان انتزاعات ذهنى خودش حكم مىكند ، مىگويد ماهيت اشياء را همان اضافات تشكيل مىدهد . اينها ( ماركسيستها ) كه مدعى هستند فلسفهء هگل را تغيير دادند و به روى پا ايستاندند ، ديگر اين حرف را به آن صورت نمىگويند ولى از « اثر متقابل » سخن مىگويند . اينها هم ديگر آن حرف قدما را قائل نيستند كه براى اشياء يك ذاتى هست كه براى آن ذات آثار و اضافاتى هست ، بلكه مىگويند ماهيت هر چيز را رابطه با اشياء ديگر تشكيل مىدهد ، و به تعبير ما اگر گفته شود « ما هو ؟ » جوابش اين نيست كه مثلًا « الف و له رابطة مع ساير الاشياء » ، بلكه جوابش اين است كه مجموع روابط متقابلى است با اشياء ديگر .
از نظر اينها ماهيت يك شئ بستگى دارد با اشياء ديگر ؛ و از همين جاست كه مىگويند اينها در فلسفهشان اصل « هوهويّت » را انكار مىكنند . اصل هوهويّت مىگويد هر چيزى در مرتبهء ذاتش خودش خودش است ؛ اينها مىگويند هر چيزى
هامش
( 1 ) . اين مطلب را آقاى طباطبائى نيز در يك جا از تفسير الميزان طرح كرده و رد شدهاند .