كلمهء « ديالكتيك » در اصطلاح سقراط و افلاطون به همان روش فكرى خاص خود آنها اطلاق مىشده است . روش سقراط كه امروزه هم به « روش سقراطى » معروف است مبتنى بر برخورد عقايد و افكار بود و هنگامى كه وى مىخواست مسائل را تحليل كند آنها را مىشكافت و از سادهترين مسائل شروع مىكرد تا به بغرنجترين مسائل مىرسيد . افلاطون نيز كه به قول اينها روش خاص اشراقى در فكر داشت همان روش خود را « ديالكتيك » مىناميد .
سپس ارسطو آمد و منطق را مبوّب كرد و در باب « صناعات سهگانه » « 1 » كه بين مبادى استدلال تفكيك مىكند جدل و برهان را از يكديگر تفكيك نمود . مبادى برهان همان مبادى ششگانهاى است كه مىشناسيم : بديهيات اوليه ، مشاهدات ، فطريات ، تجربيات ، متواترات ، حدسيات . ولى مبادى جدل ، مشهورات است و مسلّمات . در برهان مقصد شخص كشف حقيقت است و لذا بايد بر قضايايى تكيه كند كه صد در صد براى او يقينى هستند ولى در جدل هدف غلبه بر خصم است و از مشهورات و مسلّمات مىتوان استفاده كرد . به هر حال در دنياى قديم ديالكتيك صنعت تفكر بوده است ، يعنى به عالم واقع ارتباط نداشته ؛ اگر برخورد بوده ، برخورد فكرها بوده كه اين فكرها در مقابل يكديگر قرار بگيرند و از تضادها حقيقتى كشف بشود . اينها مدعى هستند كه ديالكتيك نبرد و برخورد است ولى نه فقط برخورد و نبرد فكرها بلكه در درجه اول برخورد نيروها در متن واقع ، كه برخورد فكرها انعكاسى است از برخورد نيروها در طبيعت ، نه اينكه برخوردها تنها صفت فكرها باشد . اين هم باز بيشتر از فكر هگلى ريشه مىگيرد كه او قائل به عينيت ميان ذهن و خارج بود . اينها هر چند كه قائل به عينيت نيستند ولى قائل به نوعى تطابق هستند . از نظر اينها ذهن هيچ نقشى ندارد جز اينكه منعكس كننده آن چيزهايى است كه در خارج هست ، درست مثل يك آينه .
همين جا ، جاى يك ايراد و بحث هست و آن اين است كه : آيا واقعاً تفكر ( هرگونه تفكر ، چه قياسى و چه غير قياسى ) معنايش يك هماهنگى ساده بين ذهن و خارج است ؛ يا نه ، تفكر نظامش و مكانيزمش متفاوت است ؟ يكى از ماركسيستهاى سابق كه فعلًا لا مذهب است ، مثل خوبى در اين زمينه آورده بود . وى يك سلسله مقالات ( در مجله نگين ) شروع كرده بود كه در آنها مسئلهء شناخت را مطرح كرده بود
هامش
( 1 ) . اين صناعات در نزد ارسطو سهتا بود كه بعد دوتاى ديگر بر آنها افزوده شده و به « صناعات خمس » موسوم گشت .