تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
اين را فعلًا تعبدا فرض كن و روى اين فرض ببين قضيه چگونه است تا بعد در محل خودش برايت ثابت شود . امروز علم به اينجا رسيده است - و همان جدايى علم از فلسفه آن را به اين بدبختى رسانده است - كه بسيارى از اصول را نه فقط دانشجو بايد اصل موضوع و فرضى بگيرد ، بلكه اصلا ثابت كردنى نيست ، ما فعلًا فرض را بر اين مىگيريم ، چون بر اساس اين فرض فعلًا مىتوانيم پديده‌ها را توجيه كنيم ولى هيچ دليلى نداريم كه آن اصل درست است ، چون مانعى ندارد كه بعدا بطلان آن ثابت شود . مگر بر اساس فرض هيئت قديم ، خسوف و كسوف و نظاير آن قابل توجيه نبود با اينكه بعدا بطلان فرض هيئت قديم ثابت گشت ؟ ! علم از نظر توجيه نهايى جهان « لا ادرى » است ، يعنى علم غالبا با اصول موضوعه سر و كار دارد ؛ و امروزه علم به سوى لا ادرىگرى پيش مىرود و اين غير از فلسفه است كه ادعاى جزمى بودن و « اين است و جز اين نيست » مىكند . فلسفهء ماترياليسم جزمى است و فلسفه‌اى است كه به قول خودش « مصممانه هر علت ماورائى را رد مىكند » ، آيا چنين فلسفه‌اى مىتواند بر اساس يك اصل فرضى بنا شده باشد ؟ مسلماً نه . ما يك وقت با اينها طرف هستيم كه روى اصل عليت مطلب را بنا مىكنند و به مسئله ضرورت و امتناع تخلف معلول از علت قائل هستند و الهيون را « هو » مىكنند كه آنها قائل به معجزه هستند و معجزه نقض قانون عليت است و لذا خرافه است ، چنين است و چنان است ، لذا حق داريم از مستند ضرورت و جزم سؤال كنيم . بله اگر با لا ادريها طرف بوديم چنين سؤالى مورد نداشت ، چون آنها اساساً حرفى ندارند ، مىگويند ما نمىدانيم ، و « نمىدانم » با « مىدانم نه » دو منطق است نه يك منطق . اينها با استفاده از منطق هگل نمىخواهند « نمىدانم » درست كنند و اصل موضوعى فرض كنند ، بلكه اصلى را ادعا مىكنند كه از اصل متعارف هم خيلى قرص‌تر به آن چسبيده‌اند . هگل كه منطقش بر اساس اصل موضوع نيست ، بر اساس ضرورت عقلى منطقى لا يتخلف است : ضد از ضد استنتاج مىشود و غير آن محال است . شما اگر گفتيد كه زيد انسان است و مثلًا انسان حيوان است ، ضرورت منطقى است كه زيد حيوان باشد و غير آن محال است ، و اين اصل موضوع نيست ، بلكه ضرورت عقلى است . هگل منطق خودش را بر همين اساس طرح كرده ، و اينها با