تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
معلول محال است ، و تا علت تامهء يك شئ وجود پيدا نكرده وجود آن محال است ، قابل خدشه و مناقشه نيست . بحثى كه حكما دارند يك بحث صغروى است . ما كه شك نداريم اگر علت مثلًا « ب » وجود پيدا كند وجود « ب » ضرورى است . اين ضرورت را كه انكار ندارد ، بحثى كه فلاسفه مطرح كرده‌اند اين است كه اگر شيئى شكل تولد از شئ ديگر را داشت مثل مرغ و تخم مرغ و دانه و بوته و امثال آن ، آيا اين مولّد مىتواند علت تامه براى متولد باشد ؛ يا نه ، تنها جزء علت مىتواند باشد نه بيشتر ؟ اصلًا بحثى كه از هزار سال قبل از ماركس مطرح بوده همين است ، يعنى او هيچ حرف تازه‌اى نياورده است . پس اگر مسئله روى عليت دور زد نه استنتاج منطقى ، و و گفتيم ضد اول علت است براى ضد دوم ، اين سؤال پيش مىآيد كه اينكه شما مىگوييد « علت است » با اينكه تقدم زمانى دارد بر معلولش و معلول تأخر زمانى دارد به نحوى كه اگر علت در زمان معلول معدوم بشود ضررى به وجود معلول نمىرسد ، آيا چنين علتى علت تامه است يا جزء علت است ؟ ممكن است شما قبول كنيد كه علت تامه است . صحبت در اين است كه اين برگشت به همان گفته‌هاى قدماست و سخن تازه‌اى نيست . اگر كسى بگويد نمىتواند اين علت تامه باشد و جزء علت است ، پس جهان را بايد اينجور توجيه كنيم كه براى جهان يك جريان سفلى قائل بشويم و يك جريان علوى ؛ جريان سفلى را علل معدّه بدانيم و علت موجبه را جريان علوى و ما فوق بگيريم . اگر هم كسى اين را علت تامه بداند و علت ما فوق را قبول نكند ، از راه ديگر بايد وارد شود نه از راه ديالكتيك ، از ديالكتيك كه كارى ساخته نيست . اگر اينها همهء حرفهاى هگل من جمله « اصل دليل و استنتاج » را قبول مىكردند مىتوانستند دم از ضرورت ذاتى بزنند ، ولى وقتى به قول خودشان پوسته‌هاى ايده‌آليستى منطق هگل را دور ريختند قهرا مسئله ضرورت ذاتى هم دور ريخته شد و باز برگشتند به همان « اصل عليت » . پس اينكه مىگويند « ديالكتيك ما را مصممانه از علت بيرونى بىنياز مىسازد » سخنى است پوچ و بىاساس . از ديالكتيك هيچ چيز ساخته نيست . در حقيقت اينها دست به يك نوع تقلب مىزنند ، از يك طرف آن جنبه‌هاى عقلانى هگل را كه ريشهء ضرورتهاى منطقى است رد كردند ، همچنانكه ما هم از قديم آنها را رد مىكرديم ، و از طرف ديگر امرى را كه فقط روى آن اساس درست بود - يعنى ضرورت ترتب ضدى بر ضدى و محال بودن تخلف ضد از ضد خودش - پذيرفتند . هگل كه چنين سخنى مىگفت از باب اين بود كه پيدايش ضد را از