ضد خودش يك ضرورت عقلى و منطقى مىدانست كه عقل جز اين نمىتوانست دربارهاش فكر بكند ، و آنچنان ضرورتى فقط با فلسفهء ايدهآليستى ( به قول اينها ) جور درمىآيد كه نيازى به ماوراء نداشته باشد ، چون ترتب ضدى بر ضدى ، عقلى بود و حال آنكه اين فلسفه به قول خودشان علمى است و هرگونه ترتب عقلى را كه غير حسى باشد قبول ندارد . ترتب حسى چيست ؟ ترتبى است مثل ترتب مرغ بر جوجه و جوجه بر مرغ و مانند آن ، يعنى باز برگشت به قضاياى وجوديهء ماقبل هگل ( مثلًا هيوم ) . خوب ، ما فرض مىكنيم كه حس و تجربه كه معناى فكرى اينهاست به ما نشان مىدهد كه در عالم از هر شيئى كه چيزى به وجود مىآيد ، ضد آن است و باز از آن ضد هم ضد ديگر در مرتبه كاملتر به وجود مىآيد ؛ فرض مىكنيم كه چنين باشد ، كى ما مىتوانيم بگوييم چنين چيزى مقتضاى ضرورت منطقى است و غير از آن محال است ؟ به چه دليل مىتوانيم بگوييم غير از آن محال است ؟ امرى كه متكى بر حس و تجربه است چطور مىتواند غير از خودش را نفى كند ؟ ! مكرر گفتهايم كه اينها بنا را بر اصل حسى و تجربى بودن و به قول خودشان علمى بودن گذاشتهاند و در نتيجه حتى خود عليت را هم نمىتوانند ثابت كنند ، چون عليت يك مفهوم فلسفى است و مفهوم علمى نيست ، همهء علما آن را قبول دارند بدون اينكه هيچ علمى بتواند اثباتش كند . اصل « ضرورت ترتب معلول بر علت تامه » باز يك اصل فلسفى است ، و الّا كدام لابراتوار مىتواند ضرورت را تأييد كند و حكم به امتناع تخلف معلول از علت نمايد . تازه بعد از اينكه ما مماشاتا قبول كنيم كه علم مىتواند ضرورت را اثبات كند ، باز بحثى كه هميشه بوده كه آيا علتهاى محسوس براى معلولهاى محسوس تمام العله هستند يا جزء العله ، مطرح مىشود ( كه البته يك بحث صغروى است ) و سؤال به جاى خود باقى است .
عللى كه تقدم زمانى بر معلولشان دارند ، « علت » ناميد نشان نوعى مسامحه است يعنى جزء ضعيف از علت هستند ، اينها به « شرايط » شبيهتر هستند ؛ كسى لزوم آنها را انكار نمىكند ، ولى بحث در كافى بودن است .
پس مىگوييم اولًا علم نمىتواند عليت را اثبات كند ، بلكه تنها مىتواند توالى ، معيت ، تعاقب و اين گونه امور را اثبات كند ، و مسئلهء [ سومى ] كه اساساً بحث اينجا پيرامون آن دور مىزند اين است كه گذشته از اشكال قبل آيا آنچه كه محسوس است و در خارج ديده مىشود كه بدون آن معلول وجود پيدا نمىكند و با آن وجود پيدا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 528
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٢٨