قدماى ما هر حكمى كه براى عدالت و راستى و درستى و عفت و نظاير اينها مىكنيم ، احكام موقت نيست بلكه جاودانه و هميشگى است ، از همان اول كه عالم بوده است حسن احسان براى احسان و قبح ظلم و عدوان براى ظلم و عدوان ثابت بوده است . ولى ماركسيستها به هيچ اصل اخلاقى ثابت قائل نيستند و مىگويند آنچه كه امروز اخلاق است در روز ديگر اخلاق نيست و اخلاق در مسير « شدن » قرار دارد و ماركس هم آن را وابسته به اقتصاد مىداند و مىگويد در هر زمانى شرايط توليد ، اخلاق خاصى را اقتضا مىكند .
تا اينجا سه مشخصهاى را كه براى فلسفهء « هستى » و « بودن » ثابت است و قهراً نقطهء مقابل آنها براى فلسفهء « شدن » ثابت است توضيح داديم ، اكنون در اينجا دو مطلب وجود دارد كه بايد بيان نماييم .
مطلب اول اينكه گاهى اوقات الفاظ و لغتها سبب يك نوع تعبيرها و تفسيرها مىشود كه از آن جمله است همين دو كلمهء « بودن » و « شدن » . براى ما اين حرف مفهوم ندارد كه بودن را در مقابل شدن قرار بدهيم ، چون ما « بودن » را در مقابل « نبودن » قرار مىدهيم و براى ما « شدن » ، « نبودن » نيست همچنانكه تركيبى از بودن و نبودن هم نيست . اين امر براى ما بسيار ساده است و در فلسفهمان آن را طرح مىكنيم كه هستى و وجود در ذات خود تقسيم مىشود به وجود ثابت و وجود سيال ، يعنى وجودى كه واقعيتش از نوع « بودن » است و وجودى كه واقعيتش از نوع « شدن » است . در فلسفههاى ما ، در فعل « بودن » ، يعنى در مادهء فعل « بودن » ، زمان وجود ندارد به طورى كه هر سه زمان - يعنى بود و هست و خواهد بود - را دربر داشته باشد « 1 » ، بلكه ما از فعل « بودن » يك معناى اعم مىفهميم . بودن اعم است از شدن و شدن خودش نوعى از بودن است . اما اينها از اول ، فرضشان بر اين است كه مفهوم « بودن » مساوى است با مفهوم ثبات يعنى همان چيزى كه ما از آن تعبير به يكنواخت بودن و در دو زمان يكجور بودن مىكنيم و اگر در دو زمان يكجور نبود آن وقت ديگر « بودن » نيست بلكه « شدن » است ؛ و به همين جهت است كه در فلسفهء هگل ، « شدن » را تركيب هستى و نيستى مىداند ، زيرا هستى از نظر او « بودن » يعنى « به يك حال بودن » است ، پس هستى و نيستى بايد
هامش
( 1 ) . اين غير از حرف مرحوم آخوند و حرف برخى از اصوليين است كه مىگويند در افعال ، زمان اخذ نشده است . آنها بحثشان روى صيغه است و بحث ما هم اكنون روى ماده است .